گل کوچکم " مژده "
ادبی
می پزم خسته خسته شـامم را بخشی از گوشتهای خــامم را می جوم وحشت مــــــدامم را لرز با بوس هــــای تکراری می دری این غزال زخمی را شب ِ کابوسهای تکراری ... متن کامل این شعر را اینجا بخوانید . شاید یک روزی مهم بود که باشی مهم بود که به موقع به روز کنی مهم بود که پیوندهای وبلاگت شاعرانی باشند که دوستشان داری مهم بود که شعرهای تازه ات را بخوانند مهم بود که ... الان چی ؟ چی مهم است ؟ چقدر مهم است ؟ کی می داند که من در این گوشه دنیا گم شده ام ؟ منی که هنوز از پشت گوشی می خندم تا تو ندانی که چه دلتنگم *** گاهی ترانه هم نوشته ام اما ... این بار با یک ترانه به روز می کنم بی آنکه فرصت داشته باشم از دنیای عجیب قافیه ها و اصوات در ترانه حرف بزنم هرچند شعر کوچک غمگین لاغری است ، تقدیم می کنم به : به خاطر قولی که به او داده ام و به خاطر تعهدی که به او و آنچه در کارگاهش و از شعرهایش آموخته ام ، دارم : -بـا صدای چی ؟ - با صدای باد پشت ســـر من گریه هات میاد گریه رو بس کن حـــــال من خوبه حال دنیـــــــا هم ظــــــاهراَ خوبه گم می شم هر شب شبـــــــــــای بی تو بـاد میگه : هـاهـا باد میگه : هـوهـو تو کـــدوم کوچه ؟ تو کــدوم میدون؟ گریــه تو بس کن گریــه رو بس کن یه نفر تو بــــــــــاد دس تکـــون می ده جـــــــــاده روبروم بوی خـــون می ده من حـــــالم خوبه اینجوری می گن ! داره بــاد میــــــاد تو شعـرای من ... براي شعر گاهي چراغي مي خواهي ، گاهي آتشي كه ببيني كه دلت گرم باشد كه ادامه دهي گاهي شعري ، كه بخواني و بــاور كني كه جغرافيـاي مشترك درد ، هست وگاهي دوستي كه اشكهايت روی برگهای کتابش،مثل لكه هاي محو شده ي آرزوهايي دور، به يادگار بماند **** در وبلاگت ننويس كه تنهايي چون جنس تنهايي ات متفاوت است **** به غربت فاطمه اختصاري و وحيد نجفي و درد مشتركمان : كنار ديوارت ايستــــاده ام - تنها - گرفته ام غـــم را مثل سنگ در مشتم گرفتـه ام چي را ؟ كه پرت خواهم شد نمي رسد به سرانگشتهات ، انگشتم به خانه مي روم و درتنم جنازه ي توست شتك زده است به ديوار،خون كه بر پشتم... گرفته اند تــرا ميله هــا و پنجره هــا فروختي به چه دلتنگي عزيزت را ؟ خريدي از دنيا با غم ِ ته ِجيبـم صداي چيدن بشقاب روي ميزت را صـداي پرشدن روزمرگي بــا هيچ سكوت بغض فرو برده هيچ چيزت را مـرا بلند كن از لاغري ِآينه هــا بگير در بغلت ، بودن ِمريضت را به من دروغ بگو از دوباره صبح شدن بزن كنار، شب گريه هاي ريزت را مـرا بلند كن از خاك خيس تـازه من مـرا بلند كن از غربت شب ســاري به خانه مي روم و فحش مي دهم به جهان جهان ِ در وسط روزنامه هــا جاري جهان ِ آن طرف شيشه ها و ماهي ها جهان ِ تو- كه ته آبهايي و داري...- به خانه مي روم و مشت مي زنم به غمت به اينكه دستت از دست من جدا شده است به اينكه شيري در سيركهاي دنيايي به اينكه حجمت در يك اتاق جا شده است به اينكه زوزه ات از ظرف قصه سر رفته به اينكه بغضت اندازه ي خدا شده است به اينكه ... تير 90 به لطف استاد گرامي ام : - كه تمام قدمهاي شعرم را شمرده است كه پا به پاي من آمده است كه - حتي وقتي كارگاهي نيست - از اين راه دور شعرهـــايم را چك كرده و مشقهايم را خط زده است كه حتي اگر تو شـــــاگرد خوبي نباشي ، او استـــــــاد خوبي ست بـا تمام سختگيري هايش ، با تمــــام نقدهــــاي تندش و با وجود اينـكه هيچ وقت به تو نمي گويد : "خوب بود" ، تا نايستي و بـاور كني مي توانستي بهتر از اين بنويسي - به لطف استاد هميشه ام : شعري از من در ماهنامه تخصصي شعر كندو از آفتاب مات نتابيده در غروب تا ابريِ براي تو باريده هر غروب از مستطيل امن اتاقي كه خواب را ... تا وحشت صداي كلاغي كه خواب را ... از تكه هاي بستري سرفه هاي تو تا كوچه هاي من كه قدم زد به جاي تو از جنگهاي تو كه عليه نبودن است تا سازشم كه بودن هر روزه ي من است از دخترانگي دبستان دولتي تا بي هويتي همين روز لعنتي از ابتداي يك چمدان ، اول سفر تا انتهاي خالي يك زن ، كه پشت در۰۰۰ از اولين شماره كه در گوشي مني تا آخرين سلام كه خاموشي مني از لامپهاي سوخته ي چلچراغها تا بوسه هاي روشن كنج اتاقها از ازدحام و دغدغه ي طول هفته ات تا بي صداي جمعه ي كفش نرفته ات از اينهمه پناه به آغوش هيچ كس تا مرگ تا صداي فراموش هيچ كس از يك خداي خسته ي خوابيده مثل مرگ تا خواب چشمهاي ترا ديده مثل مرگ از خالي هميشه ي اين تخت لعنتي از بالشم ، از اين شب تا صبح خط خطي از ميله هاي پنجره ، از بسته هاي قرص از گريه اي كه زير پتو كرده ام ، بپرس از رفتنت بپرس ، كه بي تو چه مي كنم از رفتنت... بپرس چرا گريه مي كنم؟**** گنجشك مرده ام وسط مشتهاي تو من سردم است...مثل سرانگشتهاي تو روشن كن اين چراغ و ببر خواب خسته را حـالا ببند پنجـــــــره هـاي نبسته را ... ۸۹/۱۰/۲۵ اين شعر الهامي است از : ****از اينهمه بپرس چرا حال من بد است ... دكتر سيد مهدي موسوي -كتاب عزيز پرنده كوچولو نه پرنده بود نه كوچولو و يك شعر ديگر : تيتر روزنامه ها : خودكشي يك زن شب شعر دانشجویی بزرگداشت عطار کانون شعر و ادب دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب
| Design By : Night Melody |


