به من بگو چه کنم ...
بهار آمد و باران بر اهل کوفه نریخت
بهار آمد و یک شاخه هم شکوفه نریخت
گذشت سوز زمستان و باد با خود برد
تمام شوق مرا انجماد با خود برد
دوباره چلچله ها دیر آمدند به شهر
و ابرهای زمینگیر آمدند به شهر
دوباره پنجره بسته است باد می آید
جهان به خاک نشسته است باد می آید
دوباره بال شکسته به خواب می بینم
دل به خاک نشسته به خواب می بینم
جهان پر است پر از سایه های سنگ به دست
جهان پر است پر از مردم تفنگ به دست
میان کوچه و بازار جای تو خالی است
در این سکوت دلآزار جای تو خالی است
تو نیستی و من از حجم دود می ترسم
از این همه زن پهلو کبود می ترسم
مرا ببخش که جز تو سخن نمی دانم
و حرفهای دگر هست و من نمی دانم
تو نیستی و من و درد و کوفه ی بی چاه
چه بی چراغ ، چه تاریک کوفه ی بی ماه
دوباره چلچله ها دیر آمدند به شهر
و ابرهای زمینگیر آمدند به شهر...........................
حتی حوصله ی اینکه بقیه اش را بنویسم ندارم ....
بگذارید فکر کنند شاعرها پولدارند
((برندگان سومین دوره جایزه پروین اعتصامی معرفی شدند . در این دوره کتابهای منتشر شده سه سال (84،85،86) مورد ارزیابی قرار گرفت .در زمینه شعر،ادبیات داستانی ، ادبیات نمایشی ،ادبیات کودک و نوجوان ، و پژوهشهای ادبی و کتابهایی در زمینه ترجمه ، تصحیح و تاٌلیف که در این میان 16 کتاب برگزیده و دو نفر شایسته تقدیر و قدر دانی شناخته شدند به نفرات بر گزیده 25 سکه بهار آزادی تعلق گرفت و به نفرات شایسته تقدیر نیز 5 سکه ... یکی از این برگزیدگان خانم مریم جعفری آذر مانی بود که گفتگویی کوتاه با وی انجام دادیم ......))
متنی که در بالا آورده شد از مجله جوانان امروز دوشنبه 7 اردیبهشت 1388 شماره 2069 گزارش خانم زهرا جهانشاهی تحت عنوان جوانان موفق اقتباس شد .
بنده گاهی وقتها علاوه بر وبگردی ، کتابگردی و... مجله گردی هم می کنم از مجله های آشپزی گرفته تا سرگرمی و ...
واقعا دوست دارم بروید متن کاملش را بخوانید و اصلا خوشم نمی آید به شخصی گروهی یا هرکه فکر می کند دارد کار ادبی انجام می دهد حمله کنم و روی او متمرکز شده و مثل بعضی از منتقدین تمام عقده هایم را خالی کنم
طبیعتا بعد از خواندن اولین پاراگراف گزارش مربوطه منتظر حرفهای جالبی در مورد ادبیات بودم ، اجازه دهید قسمتهای دیگر گزارش را مرور کنیم :
((* از خودتان بگویید.
مریم جعفری هستم متولد56 کارشناسی مترجمی زبان فرانسه ،شعر گفتن را از سال 75 شروع ، آن زمان که دیپلم داشتم
...
*شعر کدام شاعر را می پسندید؟
از شعرای کلاسیک حافظ بیدل و از شعرای معاصر حسین منزوی اخوان ثالث قیصر امین پور و ...
*اگر کاغذ و قلم نداشته باشید و شعر به ذهن تان بیاید چه می کنید؟
(می خندد) چه سؤالات جالبی می پرسید،
سعی میکنم حفظ کنم ولی تا به حال به من الهام نشده است ،سعی می کنم فضا و شرایط را فراهم کنم .
*اگر نیمه شب ذوق شعری تان گل کرد چه می کنید ؟
من فقط شبها شعر می گویم ولی به خاطر شعر از خواب بیدار نشده ام .
*بهترین تشویقی که تا کنون شده اید؟
یکی از شعرهای سمفونی (جاده جای ده ما بود که حالا خاکی است /صاحب خانه ویرانه خاکی ما کیست )این بیت را دوستم برای همکارش خوانده بود که او فردی روستایی بود. آن فرد به دوستم گفته مگر ایشان در روستا زندگی می کند که اینقدر قشنگ سروده ، وقتی این صحبت را با من کرد بسیار خوشحال شدم زیرا توانسته بودم خودم را جای او بگذارم . چنین تشویقی مرا خوشحال می کند.
...
*دوست دارید شعر سرودن را به عنوان حرفه برگزینید ؟
نه اگر تیراژ کتابها سی هزار نسخه هم بشود باز نمی توان به عنوان حرفه بر آن تکیه کرد شاعر درآمدی ندارد مگر به حواشی بپردازد ، بنابراین نمی شود به عنوان حرفه بدان نگریست . بگذارید طرفداران شعر فکر کنند شاعرها پولدارند .
...
*چرا جوانها طرفدار شعر سپید هستند ؟
شاید مقداری لج می کنند . مورد هایی را می بینم که فرد می خواهد بگوید نو هستم و کهنه نیستم . البته معتقدم شعر سپید اگر خوب بیان شود خیلی بیشتر در ذهن مخاطب جا باز می کند .
* چند خط شعر از کتاب پیانو را برایمان بخوانید
مادرم می گوید :انسان یا پر از درد است است یا مرد است
درد سرهای پدر سردرد شد ،مادر چه نامـــــــرداست
گاهی از این جمله مادر جنون می گیـــــردم امــــــــا
باز می پرسم پدر با این همه دردش چرا مــــــرد است
*حرف آخرتان را بفرمایید .
تقریبا 18 سالم بود که در کتابخانه ، دوستم آماده شد به انجمن ادبی برود . تا آن زمان نمی دانستم چنین جایی وجود دارد . همراهش شدم و دیدم چقدر شاعر دور هم جمع اند در حقیقت اتفاقی به انجمن شعر رفتم . هرکس طبع شعر دارد لزوما شاعر نمی شود چه بسا افراد بهتر از من بودند اما این مسیر برایشان هموار نشد یا خیلی افراد موقعیتهای بهتر از من داشتند و استفاده نکردند . جوانها از فرصتها و موقعیتها استفاده کنند و دنبالش را بگیرند .))
فکر می کنم شاعر خیلی حق دارد جوانها را نصیحت کند چون جوانها اصولا از موقعیت استفاده نمی کنند و مثلا اگر اتفاقی به انجمن مخترعین بروند هی از خودشان اختراع در نمی کنند ودر زمینه طبع خدادای شان به انداره کافی زور نمی زنند و فضا را فراهم نمی کنند و همانطور که شاعر در انتخاب شدن اثرش در این زمانه قحطی کتاب خوب ، بی تقصیر بوده انتخاب نمی شوند و از سرمایه وجود داوران آگاه و کار بلد که همیشه هِرّ را از بِرّ تشخیص می دهند و اصــلا برنده را نمی شناسند و منصفانه قضاوت می کنند ، به اندازه کافی استفاده نمی کنند .واقعا که چه جوانهای نا موفقی داریم ...
« مـــادرم »
جورابت را مي پوشي و سبد خريدت را بر مي داري ؛ بسم ا… مي گويي و از در خانه بيــرون مي آيي . توي كوچه آرام آرام پايت را به زمين مي كشي طوري كه انگار هيچ وقت خيال رسيدن نداري . دلت شكسته است فكر مي كني اينهمه زحمت پايشان كشيدي ؛ امروز پسرت سرت دادمي كشد و فردا هم حتمـــاً داد دخترت در مي آيد. مگر جانت را از سر راه پيدا كردي كه پاي اينها بگذاري ؟ باز تا وقتي كه آن خدا بيامرززنده بود هرجور كه مي گذشت رنگ محبت را مي ديدي امّا اينها انگار اصلاً نمي فهمند كه داري زندگي ات را پايشان تلف مي كني ؛انگار اصلاً ترا نمي بينندغذايشان كه حاضر باشد ؛رختهايشان كه مرتب باشد ديگر كار به كارت ندارند . نمي كنند سـال تا سال پاي درد دلت بنشينند .باز دختر بزرگت . حداقل وقتي بچه هــايش را بـرمي دارد و به خـانه ات مي آيد برايت كلـي حرف مي زند و تو دلت كمي باز مي شود امّا به سروصدا و خرابكاريِ بچه هايش نمي ارزد.
والله دختر هم دخترهاي قديم . شما هزار جور به درد مادرتان مي خورديد شانزده سـاله كه شديد ؛ دستتان را دادند دست شوهرتان كه برويد و با خوب و بدش بسازيد و جيكتان در نيايدامّا امروز دخترة گنده انگار نه انگار بيست و پنج سـال سن دارد ! تو سـن او بودي چهــار تا بچـة قدونيم قد داشتي و اصلاً وقت نداشتي بفهمي كي روز و هفته مي گذرد . شوهر كه نمي كند هيچ روي پسر مردم هزار جور عيب و علت مي گذارد كه نمي خواهم ؛مرا درك نمي كند ؛ مـا به درد هم نمي خوريم و چه مي دانم هزار كوفت و زهر مار ديگر . تو اصلاً با او زندگي كردي كه بفهمـي ترا درك نمي كند؟ انگار چندسال از ازدواجشان گذشته باشد ما به درد هم نمي خوريم ! هه آدم چه چيزهايي كه نمي بيند !
آن يكي هم كه دهانش را باز كرده ببيند اين چه مي كنداو هم همان كاررا بكند يك بارنمي آيداز خودت بپرسدكدام كار درست است.صبح تــا غروب گوشي دستش است و دارد به دوستـــــانِ جفت و طـاقش زنـگ مي زند ؛ آخر تو كه دانشگـــاه آنهـا را مي بيني چرا حرفهـايت را به آنهــا نمي گويي ؟
خسته شدي ؛ نمي داني چه بگويي ؛ فكر مي كني اولاد جماعت خير ندارند . اصلاً تا روز مـــادر نشود يادشان نمي آيد مادر دارند ؛ آن هم كه فقط يك روسري يا يك ظرف مي خرند و كــــادومي كنند و رويش مي نويسند به خــــاطر زحمـات شمــا ! والله از ته دلشـان نمي نويسنــد ؛ اصـلاً نمي گردند ببينند برايت چه بخرند كه به دردت بخورد ظرف را كه همه شان استفاده مي كنندو روســـري هم كه هر روز روي سر يكي شان است اصــلاً مدلي مي خرند كه به درد خودشان بخورد . كــــاش اين روز مادر هم نبود و خلاص ؛ آن وقت اگـــر مي خواستي بگويي ناخلفند ؛ يــاد اين جنگولك بازي شان نمي افتادي .
زن بايد ساية مرد روي سرش باشد تا همه حسابش كنند . پدرشان كه زنده بودهيچ كدامشان دو متر گردن نمي كشيدند كه به تو بگويند چرا به وسايل ما دست زدي ؛ تحفه انگار مي خواستي بخوري ! خيلي مرتبند دلشان هم نمي خواهد كسي نظمشان را به هم بزند . كاش اينقدر بهشـان رو نمي دادي امّا چه مي توانستي بكني؟هي گفتي پدرشان مرده؛ يتيمند؛دلشان شكسته؛حالاحالاهانياز به محبت دارند و همينطور شل گرفتي تا اينطوري شد . هيچكدامشـان اين شش سالي از تو پرسيدند چه مرگت است؟ چه دوره و زمانه اي شده ! كاش يكي به اينها حالي مي كرد احترامت را نگه دارند . اصلاً حالا كه اينطور است خريـــد نمي روي كوفت را بخورند تا ادب شوند .
دلت مي خواهد به خانة پدرت بروي و آنجا بماني ؛ زندگي شان كه به هم ريخت مي آيند دنبــالت و التماس مي كنند آن وقت با عزت و احترام برمي گردي . ديگر هيچ كدامشــان جراُت نمي كنند سرت داد بكشند . نه اصلاًچرا بروي آنجا كه پيدايت كنند؟ مي روي مجــاور امــام مي شوي كه اينهمه آرزويش را داري . ديگر كوچك نيستند كه دلت برايشان بسوزد؛ خودشان از پس خودشان بر مي آيند . چقدر دلت مي خواهد به زيارت امام هشتم (ع) بروي ؛ چقدر دلت مي خواهد كنــارضريح بنشيني و يك دل سير گريه كني .
به سر خيابــان رسيده اي دلت از كــاري كه مي خواهي بكني مثلِ سير و سركه مي جوشـد . ايستاده اي ؛ منتظري ؛ تاكسي ها يكي يكي مي گذرند سوار نمي شوي ؛ با واحد هم مي تواني بروي گيرم كمي شلوغ باشد و كمي ديرتر برسي ؛ عوضش آن همه كراية تاكسي نمي دهي ؛ اگر نتواني صرفه جويي كني چگونه به خرج و مخارجشان برسي ؟ يادت مي آيد كه نمي خواهي برگــردي كمي اين پا و آن پا مي كني با دستت به تاكسي خالي اي كه از راه مي رسد اشارة ضعيفي مي كنـي دلت رضا نيست امّا بالاخره كه چي؟ اينهمه كردي كسي يك دستت درد نكند گفت كه حالا هــم هوايشان را داشته باشي ؟ سوار مي شوي خودت را جمع و جور مي كني تا بغل دستي ات راحتتــر بنشيند . به زن بغل دستي ات نگاه مي كني ؛ جوان است و رنگ و رويي دارد ؛ يــــاد آن موقع هـاي خودت مي افتي آهي ميكشي و نگــاهت را به سمت پياده رو بر مي گرداني به سمت مردمي كه مي گذرند . بيشترشان زنهايي هستند كه چادرشان را كيپ گرفته اند و چيزي هم دستشان است شايد به خريد مي روند ويا از خريد برمي گردند . زني را با دو بچه مي بيني كه به زحمت يكي را بغــل كـرده و سبدش را هم آن يكي دستش گرفتـه و بچة بزرگترش گريه كنــان به دنبالش مي دود؛ صداي بوق بلند يك ماشين ترا به خودت مي آورد ؛ حواست كجاست داري از خيابــان بازار رد مي شوي كرايه را مي دهي و مي گويي همين گوشه ها پياده مي شوم …
اگر من این نبودم
شايد طعم سفره ى هفت سين
اّزادى - همان ميوه ى ممنوعه -
بود۰۰۰
« بنيــــن »
از كوچه هاي روستا به شتاب مي گذشت .ديگر ديدن درختهـــاي بلند انجيــر و سروصـداي گنجشكهــــا چه چيزي براي او داشت ؟ چادرش را يكبري بر شانه اش انداخته بود و روسري را محكم پشت سرش گره زده بود. گاهي جلوي روسري را آنقدر پائين مي كشيدكه تمــام پيشاني اش رامي پوشاند؛ ديــگر دوست نداشت كسي ابروهـــاي دختــــرانه اش را ببيند . از دور به زني سرا سيمـــه مي مانست كه به جستجــوي طفلش مي رود.
كارگاه قاليبــافي مثل هميشه پر از آواز دختركــان و زنان بود؛ شلوغ پرگرد و پراز رنك. اٌف … كي تمام مي شد؟ روزها را هر گونه كه بود به شب مي رساند امّا شبها را چه مي كرد؟ خيـــــــالاتِ مزاحم هرشبه را ؟
درانتظار شكفتن زنانگي اش بود. هر چندازمردها چيز زيادي نمي دانست امّا شيريني در آغوش كشيدن يك كودك را كه مي شناخت. اگر بچــه اي ندا شته باشـد اصلاً به چه دردي مي خورد ؟ زيبــائي اش؟آن قـــد كشيده ؟آن صورت خوش فرم ؟ ابروهاي پيوسته؟ موهاي مشكـيِ لختش؟ اينهــــا را مي خواست چه كند؟ كاش نمي دانست ؛ كاش زيبائي خود را نمي شناخت امّا دستِ خودش نبود هر زني را كه مي ديد در چهره اش به دنبالِ زيبائي جواني اش مي دويد .
ديگر هر كسي ـ هركسي كه دوستش بدارد ـ كافي بود. ديگر هر چيزي غير از اين خانــه اين در وديوار برايش بس بود . تمام روستا مثل بختك روي سرش افتاده بود . اصلاً آمدن بهـــار رانفهميده بود اصلاً انگار حتي سرش را بلند نكرده بود كه آسمان را ببيند .
اگر دست خودش بود از ساية خودش هم مي گريخت . نوزده سال او را به دنبــــال خودش كشيد كه چه ؟ خواهرش وتمام دخترانِ همسايه از سيزده سالگي ساية خود را از ياد برده بودنـدامّا او هنوز به سايه اش فكر مي كرد؛ فكر مي كرد جاي اين سايه بايد قامت بلند مردي با او باشد جاي اين سايه بايد كودكي به دنبال او بدود .
شايد خودش نمي دانست كه چقدر از همه بيزار شده است از خواهرش كه دوباره بي خيال درانتظار تولد كودكي بـود بي آنكه به آن يكي بيانديشد بي آنكــه مـردش رادو ست بــدارد.از زن بــرادرش كه او را از هرچه نوعروس بيزار كرده بود از دختر همسايه كه با همة كودكي اش ساية مردي روي سرش بود از همه نه؛ شايد از تمام زنها .
وقتي كه هيچ كس خانه نبود به اتاق زن برادرش مي رفت و دررا قفل مي كرد . چه خلـوتي داشت خودش را در يك آينة قدي نگاه مي كرد با سرخاب با سفيداب با آن موهاي مشكــيِ بلند. ديگر اين روزها شرمش هم نمي آمد و مثل دفعة اول سرخ نمي شد . از ديدن خـودش درد مي كشيـــد از ديدن خودش لــــــــــذت مي برد نمي دانست كداميك بيشتر امّا هر چــــه بودگاهگاهي او را به اين اتاق و به اين آينه مي كشاند .
هر شب حضور بقيه را ناديده مي گرفت ؛ زير يك لحاف سنگين گوشة اتاق كز مي كـرد و خيال مي بافت ؛ خيالِ قد بلند و طرح بدن مبهم يك مرد؛ خيالِ لذتهاي عميق و دور؛ خيالِ خانمِ خانه بودن؛ خيالِ عزيزِ مردش بودن؛ خيالِ با تني چاق و سنگين در انتظار بچه اي بودن؛ خيـالِ دندان تازه درآمدة طفلي كه سينه اش را گاز مي گرفت ؛ درد ؛ رنج ؛ لذت ؛ در خيــال موج مي خورد وكم كم مي خوابيد و فردا هيچ حادثة تازه اي اتفاق نمي افتاد ؛ هيچ مردي به دنبال او نمي آمد هيچ مردي .
هرچند خيالاتِ خودش از لباس سپيد عروسي شروع مي شدامّا به عروسي كسي نمي رفت از جمع مرموز زنان بيزار بود ؛ اگر مي نشست حرف مي زدند اگر مي رقصيد حرف مي زدند اگر مي خنديد اگر نمي خنديد اگر بلند مي شد اگر تكـان نمي خورد هميشــه حرف بود و او چقدر خسته بود ؛ نمي رفت . يك كلمه نمي رفت و بي خيـال . از انشاء الله هاي غليظ بيزار بود و از نگاههاي خيره بدش مي آمد .
به هر جا كه نگاه مي كرد شبيهِ خودي نمي يافت .انگار جزاو هيچ كس تنها نبود.پدرو مادرش مرغ و خروسها ؛ مرغ عشقها ؛ گوسفندها ؛ گاوها ؛ گنجشكها … هيچ كس جز او تنها نبود . بي جهت نبود كه از خانه از كوچه از روستا اينقدر بدش مي آمد . جايي ديگر ؛ دور ؛ دورتر از اينجا؛ شايددر شهر شايد در روستاي مجاور با آن امامزادة غريب كسي باشد.
امامزادة غريب ! بالاخره كسي را يافته بود ؛كسي كه تنها باشد غريب باشد رنج بكشــد واز دست مردم بميرد . چه وجوه مشتركي بين او وآن امامزادة چندصد سال پيش بود. اصـلاً اين امامزاده خودش از كجا آمده بود؟ چرا آمده بود ؟ چرا تنها مانده بود ؟ چرا هيچ كس از زن و فرزندان او حرفي نمي زد ؟ در دلِ بنين انگار خورشيدي طلوع كرده باشد ؛ كــارهايش رنگ ديگري گرفتند صورتش هم انگار .
چه چيزي او را اينگونه اميدوار كرده بود ؟ چه چيــزي ؟ خودش هم به درستي نمي دانست !مادرش از ديدن لبخند او بسيار ترسيده بود؛ نكند ديوانه شده باشد؟
بنيـن با خودش فكر مي كرد ولشان كن و مي خنديد تنها با خودش . در باغ مي دويد ودستهاو گيسوانش را رها مي كرد ؛ مي دويد و نفس مي كشيد .
چه اتفاقي قرار بود بيافتد؟ نمي دانست واقعـــاً نمي دانست امّــا هر چه بود او را دوبـاره سيزده ساله كرده بود و آن شش سال سياه را از زندگي او شسته بود . ديگر هر روز منتظرترو تكيده تر نمي شد . ديگر انگار از چيزي نمي ترسيد . ديگر به مرغ و خروسها لگد نمي زد .ديگرمرغ عشقها را وقتي كيپ هم نشسته بودند نمي ترساند. ديگر چوبدستي بنين بركمرگوسفندان فرود نمي آمد. ديگر به هيچ چيز فكر نمي كرد .
خورشيد طلوع مي كرد و بنين كوزه در دست فاصله را كوتاه مي كرد . مي رفت و از دور بـه دنبالِ منارة سبز امامزاده مي گشت . مي رفت امّا نه به شتاب .اينبار ديگر براي نديدن درختهاي انجير و گردو براي نشنيدن سروصداي گنجشكها شتابي نداشت . آرام و منتظر مي رفت .در پيلة چادرش شمعها را مي فشرد و دلش مي ريخت انگار كه دستهاي نامحرمي را مي فشارد . باز هـم آن درد و لذت غريب به سراغش آمده بود .
مي رفت و نگاه مي كرد و مي يافت . مناره بزرگتر و روشنتر مي شد.از سياهي به سبزي مي زد مثلِ بختِ بنيــن .
نگاه ميكرد .دهانش باز مانده بود . گويي بار اول است كه آسمان را مي بيند ؛ آفتاب را مي بيندانگار بار اول است .مي رفت بي آنكه بداند چه ماهي است و چند شنبه است تنها مي دانست بايد برسد شمعها را روشن كند و هر چه گريه كه اين چند سال فرو خورده بود بيرون بريزد .
امامزاده حتماً درد تنهايي را مي فهميد . حتماً مي دانست عزيز نبودن چه طعم تلخي دارد . حتماً آن موقعها كسي به امامزادة غريب و سبزپوش خيره نگاه كرده و او را رنج داده بود . امــامزاده حتماً مرد غريبي را مي شناخت كه بخواهد زني را ؛ زن زيبايي مثلِ او را دوست بدارد .امــامزاده مثلِ يك شعلـة آتش دلِ بنيــن را از اميد مي گداخت . تنها بايد مي رسيـــد .
دعبل! بخوان و مویه کن از آنچه در تو است
آیا به جز صدای پریشــــــان چه در تو است
دعبل! تو توسه وا کن ومن دستمال خویش
دلتنگی ام چگونه نیاید به حال خویش؟
دعبل! بخوان و ابر بده آسمان بده
هی شانه های تب زده ام را تکان بده
دعبل! بخوان و باز مکرر کن عشق را
آتش بزن عراق و حجاز و دمشق را
آتش چنان بزن که علی (ع) حرف می زند
زینب(س) شکسته است ولی حرف می زند
ای کوفه ! کوچه های تو هر شب گرفته تر
هر سال مردهای تو در خانه خفته تر
ای کوفه ! سالهاست چنین سرد می وزی
در ناگهان حادثه نامرد می وزی
کوفه ! بساط جهل تو حجمی بزرگ داشت
سجاده های مسجد تو بوی گرگ داشت
کوفه ! بمیر! عذاب نگاهت نمی کند
یک لحظه آفتاب نگاهت نمی کند
کوفه ! بمیر! درد، ترا دق، ترا نکشت
هفتاد و دو کبوتر عاشق ترا نکشت
زینب(س) سخن نگفت ، علی (ع) خطبه خواند و بعد
کوفه همان که بود همانگونه ماند و بعد
کوفه نمرد سطح زمین را فرا گرفت
کم کم کنار سفره ی ما نیز جا گرفت
...
ما اهل کوفه ایم که هذیان به ما رسید
هذیان به ما رسید و تب نان به ما رسید
ما اهل کوفه ایم که ساکت نشسته ایم
این روزهای شب زده را چشم بسته ایم
...
دعبل ! بخوان دهان مرا گل گرفته اند
درهای آسمان مرا گل گرفته اند
ما اندکیم ،اندک در خود رها شده
ما اندکیم و سخت به خود مبتلا شده
دعبل ! بخوان که باز فراوانمان کنی
دعبل ! بخوان مگر...تو مسلمانمان کنی
مجال سلام و تعارف ندارم ،بگذار بی مقدمه حرفم را بگویم
چند وقتی است کارم گریختن است ، مثل حیوانی که توله اش را به دندان گرفته باشد از صف طویل آدمهای چوب وچماق به دست می گریزم ،انگار که از میانه ی آتش!
به هر طرف که می روم بن بست چشمها و جیغها ست ،به هر طرف که می گریزم سنگ و صــاعقه است که بر سرم می بارد، و من ـ حتی یک لحظه ـ نمی ایستم چون می ترسم .
می ترسم توله ام را که تمام خواستنهــا و داشتنهــا و بودنهــای من است ، از من بگیرند ، می ترسم مرا به دالانهای کور و بی آفتاب ببرند ، به خاک آلوده ام کنند ، پاره پاره ام کننـد و تکه های دلم را بر سر چوب علم کننـد ، چه کیفی باید داشته باشد رسوایی من !!
اصلاً چرا باید بگویم برای تو که اهالی خاک را بهتر از من می شناسی ؟!
ای کاش بودی .
من همیشه ، حتی همان مواقعی که رم می کنم ، به تو فکر می کنم ، همیشه ، حتی وقتی چوب بر سرم فرود می آید!
می خواهم بیابمت ، بیابمت و از چشمهای تو به الـتماس بپرسم چرا اینگونه جنون گرفته ام؟
می خواهم برهانی ام ، تو که گنجشک دلم را به یک اشاره به هر طرف پر میدهی ، تویی که در تو رمیده بودم ، تویی که از دشت پیشـــانی ام ، دسته دسته خیال درو می کردی ...
تو نیستی و من می ترسم تمام رویاهایی که هنوز در چشمهایم شعله می کشند خاکستر شوند ، من متهمم به اینکه هنوز خواب درٌه های دور دست و گرگهای رها را می بینم ، من متهمم به اینکه اعجاز چماق را کافرم ، متهم به گریزم و به تو پناه می برم .
خیال می کنم زیر سایه ی تو که باشم گریختن کاری ساده است!
"
ناگهان
جز تو هیچ کس را نمی بینم ، ترا که روبروی چشمانم شکل می گیری .
خیره در تو می نگرم ، به قــد و بالای تو نگاه می کنم و عاقبت در چشمهــــای تو زمینگیر می شوم .
تو در من جنون می بینی و من در تو ـ نمی دانم شایدـ مصلحت را .
دستهایت را از هم می گشایی و به سمت من می آیی ،پاهای من انگار که مال خودم نباشند ، بی اختیار می دوند.
دیگر سالهاست که به هر چه در و دیوار مدیونم ، سالهاست همه ی حصارها مقابل من قــد می کشند ، سالهاست سرم هی به سنگ می خورد و ناگهـــان ، پی می برم سالهای سال است که تو بیشتر از همه به دنبال شلاقی می گردی که
مرا اهلی کند...و از خود ، عطر سفـــر می پــــراکند چمدان
و زن به حســـرت "با خود مرا نخواهد برد"
در آرزو که مســــافر رهــــا کند چمــــــــدان
وزیــد بــــــــــــــاد و مرا باز کرد از دستت
و دستهـــــــای تو برداشت یک عدد چمدان
دلم به هق هق "این بــــــــار برنمی گردد"
خودم به زمزمه ی "گم نمی شود چمـدان"
چگونه گم شود آنچه همیشه مال تو است ؟
و پیش روی همـــــه با تو می رود چمدان
و من یواشکی از دور می تکــــــانم دست
و با غــــرور ترا پیش می برد چمــــــدان
تمـــــام دار و ندار تــــــــرا بغل کرده است
چقدر غصه بــــــرای تو می خورد چمدان!
هــزار شنبه ، هـزار ایستگاه ، هـزار نفــر
میـــــــــان پچ پچه ها دور می شود چمدان
تمام شد همه ی شنبه هــــــــــام می گویند:
"نشسته است به جــای تو تا ابد چمــدان "
گذشت آینــه،گلدسته ،ظهــــر،حوض،اذان
قفس ،پرنــده ،قفس،روزهــــای بعد از آن
به خواب دید زنی را بهــــــار ،باران،باد
وگفته انــــد تمـــــــــام کبوتران جهـــــان
که توی خواب زنی مرد می رسد از راه
تمـــام خــــــانه پر از انتشـــــار تابستان
وخواب زن که همیشه همیشه چپ بوده است
به معنی همه ی دردهــــــای بی درمان
کشید بر سر خود روزهـــای تلخش را
و رفت برسرکوچه ،نشست رو به جهان
برای گریه ی بسیار خـــانه خالی نیست
که ســایه ی زن تنهــــا نشسته بر ایوان
چراغ خـــــانه ی بی اتفاق زن خاموش
و روشن است تمـــــام چراغهای جهان
چه دور مثل مهی مثل خواب خاتون جان
شبیه عکس منی روی آب خاتون جان
میان این همه تب کو زلال چشمانت
مرا ببند به زنجیر آب خاتون جان
دلم شبیه اتاقی به شکل پنجدری است
بر این اتاق ز هر سو بتاب خاتون جان
مباد اینهمه آیینه منجمد گردد
بپاش بر تن من آفتاب خاتون جان
تمام شهر ز دستم گلایه خواهد کرد
اگر که بر کشم از تو نقاب خاتون جان
فراتری ز توان تحمل مردم
بخواب ای من دیگر _ بخواب خاتون جان
