از روزهاي يخ زده ي آذر...
امروز تولدم بود
دلم مي خواست خيلي چيزها بنويسم اما نمي تونم ، واقعا نمي تونم
از صبح فقط اين شعر با منه و هي تو ذهنم تكرار مي شه
.
.
.
سی سال و سال و سال ورق خوردی
هر روز روز و صفحه ی آخر بود
گفتند شب تمام شده دیدی
بد رفته بود و نوبت بدتر بود...
از دکتر سید مهدی موسوی
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 17:3 توسط لیلا حیدری
|
...مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل