**یک گل سرخ که داشت باز می شد، نیمه کاره ماند ، ستاره ی درشتی در آسمان افتاد...
آدمهایی هستند که هواپیما می دزدند
آدمهایی که نان
آدمهایی که پول
آدمهایی که خواب
آدمهایی که باور
هرکسی شاید به نوعی دستبرد بزند به آنچه دیگری دارد
مهم نیست به چه
دزدی ، گرفتن بدون اجازه است
من دوست داشتم ببینمش و از او اجازه بگیرم
تشکر هم لازم بود ولی وقتی در دسترسم نیست تنها یادش را گرامی می دارم
یاد کسی که داستانهایش چه وقتی که نوجوان بودم و برای خودم می خوانـدم
و چه وقتی که مادر شدم و برای دخترم می خوانمشان ، هنوز تکانم می دهند
هنوز مرا به دوردستها می برند
ایده ی این ترانه را از او گرفتم
از جمله ی ساده ای که در داستانی نوشته بود
از او ممنونم
از " صمد بهرنگی " و داستان هایش
یادش گرامی
و اما بخشی از ترانه ام :
پشت دیوار سکوت و سنگ و سیمان
گل سرخ لب تو ، ترانه ام بود
مثل افسانه ی دور قلبی عاشق
خواست بشکفه ولی
ایستاد
سرد و نیمه کاره موند
زیر سایه ی بنفش دستای شب
چشم تو پلک هزار پنجره ام بود
رو به زیبایی یه طلوع تازه
خواست وا بشه ولی
شب من
تلخ و بی ستاره موند
من پر از تنهایی یه حوض کوچیک
وسط حیاط یه خونه ی متروک
تو خیال موج دریا جون میدم
بی تو می میرم اگه
حتی اگه هر سال تازه
معنی زندگی رو به آدما نشون میدم...
*** عنوان پست جمله ای است از زنده یاد صمد بهرنگی در داستان دو گربه روی دیوار
این درفش پاره پاره !
اگر چه جز به زمستان ، کسی دری نگشاده است
هنـــوز گیسوی تو از ســـر بهــــار زیـــــاد است
برقص ! این همه بـــــاد آمده است تـا تو برقصی
برقص پـرچــم من ! فصل پادشـــاهی بـــاد است...
( غزل تازه ی من - مرداد 93 )
پی نوشت 1 : این دو بیت اول یک غزل است که اینجا ادامه اش را به دلیل
پی نوشت 2 نمی نویسم
پی نوشت 2 : ( و آزادی - این درفش پاره پاره از جور ستمگران - هنــوز
در اوج اهتزاز است ؛ چون تندر و رعد ، در برابر باد ! )
چقدر عجیبه که این متن دکلمه ی تیراژ یکی از سریالهای دوره ی بچگی ما
بوده !!!
جنگ ها و رویاها
به دنیا نگاه می کنی
به دنیا نگاه می کنم
به شکسته ها
دوباره بسته ها
آوار شده ها
به هم ریخته ها
سوخته ها و ویران شده ها
زل می زنیم به عکس ها و به هم
هیچ بعید نیست روزی دوباره جنگ بیاید تا خیابان ما ، تــا همین کوچه ای
که در آن زندگی می کنیم
فرقش با آن زمان این است که امروز در آشیانه های مــا بچه گنجشک هم
هست
فرض هم که جنگ سرازیر نشود به دور و نزدیک جهان
همین که می دانیم جایی در حال رخ دادن و مشغول کشتــار است ، اندوه
بزرگی است
نگو نگران نباش
نمی توانم برای آغوش هایی که در گوش پرنده های سوخته شــان آخرین
لالایی را می خوانند ، نگریم
نمی توانم به رویاهای خاکستر شده فکر نکنم
نمی توانم
و اما شعرم :
توی باغایی که هرچی غنچه داشت
همه رو از شاخه چیدن
تو خیابونی که دیگه آدماش
رنگ فردا رو ندیدن
تو ی دشتی که همه پرنده هاش
از لب بهار پریدن ؛
داره بارون می زنه
داره بارون می زنه
پت پت چراغ پشت پنجره
شب موندنی که حتی به جوونه سر زده
موج برگایی که ریخته تو دل و دامن باغ
این همه جوونی تبر زده
تن گلبرگ های سوخته
آتیش گلوله های سرزده
دست بارون کدومو خاک می کنه؟
کدومو با گریه هاش از رو زمین پاک می کنه؟
چشم خواب آلود خورشید
بسته ی پنجره های رو به فردا
نیمکتای تیکه تیکه
نعش افتاده به خاک این کتابا
عکس یادگاری با خاطره ی هیچ
آلبوم پاره ی دنیا
بگو بارون کدومو وا می کنه؟
کدومو رو تاقچه ی خاطره هام جا می کنه؟
دست آخرین گلوله
قلب آخرین جنازه
از روی صورت دنیا
زخمای همیشه تازه
از غروب ناگهان رسیده به درگاه خونه
از شب مونده تو قلب تک تک ما – بی اجازه -
اسم بارون کدومو خط می زنه؟
کدومو گره به آواز قناریا تو غربت می زنه؟
داره بارون می زنه رو قصه ی گلای مرده
روی لالایی نا تموم مادر
رو هیاهوی کلاغا
رو سکوت محض گنجشکای پرپر
رو لبای دوخته ی من
روی اندوه و شب ودرخت وخواب و برگ و باور
چشم بارون کدومو تر می کنه؟
کدومو توی دلم نشکفته پر پر می کنه ؟
روی جاده های خسته
روی پلهای شکسته
روی وحشت به خونه نرسیدن
روی آرزوی از قفس پریدن
روی این ظلمت بی ستاره بارون می زنه
داره بارون می زنه باز داره بارون می زنه...
به کودکان کار
وقتی دستهای دخترم را در دستانم می فشارم و برای خرید ماهی قرمز به بازار
می برم ؛ تو آنجایی
پشت بزرگی سطلهای ماهی ، با دماغی سرخ و دستهایی یخ کرده .
وقتی به بساط سبزی فروشی نزدیک می شوم که برای سفره ی خانه ام رنگها
را ، شادی ها را و دور هم بودنها را بخرم ؛ تو آنجایی
با لباسی پاره و دستهایی چرک .
وقتی کــاپوت مــــاشینم را بالا می زنم که روبـــراهش کنم برای یک مسـافرت
دسته جمعی ؛ تو آنجایی
با نگاهی خسته و دستهایی سیاه .
وقتی سر مزار عزیزانم می روم که بساط دلتنگی ام را آنجا بگذارم و برگردم ؛
شاخه ی گل را از دستهای خیس و چروکیده ی تو می گیرم .
در ساختمان های نیمه تمام هم ترا دیده ام ؛
دستهایت خشک و خراش خورده بودند .
در رستورانهای سیر و شلوغ ، دستهای چرب و لیزت را دیده ام .
حتی کنار خیابان با ناخنهای شکسته ی لاک سرسری خورده دیدمت !
حتی کنار بلوار ظالم و تاریک شب !
دستهایت مدام جلوی چشمم است
هر فصلی به رنگی ...
یادت هست کودکی ات را کجا گم کرده ای؟
چه کسی روزی برای به دنیا آمدنت لبخند زده است؟
چه کسی دستهایت را شسته و نوازش کرده است؟
چه کسی خواسته دستهـایت را محکم بگیرد و تـرا به عیدهـای شـاد برساند ؟
سهم تو چقدر است از عید و تابستان و مهر و اسفند؟
کجا بازی می کنی؟
کنارکه با گهواره ی لالایی ها به خواب می روی ؟
کی بار نگران و سنگین نان را از شانه های تو بر خواهد داشت ؟
کدام روز رها خواهی شد ، گنجشک هراسان این ترافیک بی در و پیکر؟
سنگ بودم که کسی کوه حسابم نکند
یخ زدم تا تب چشمان تو آبم نکند
با تو از صبح نگفتم که دلت تب دارد
روزهای همه ی زندگی ات شب دارد
شانه های تو زمینی است که شخمش زده اند
سهمت از خانه همینی است که شخمش زده اند
خسته از آدمها ، رویایی در قفسی
نخزیده است خیال تو به رویای کسی
نخریده است کسی قصه ی بی رنگت را
ننوشته است دلی سفره ی دلتنگت را
نشد از فاصله ی سوژه به باور برسی
به بهارت - که درختی است تناور – برسی
روی دوش تو نشسته است غم نان ، تا کی؟
می شود سهم تو هر سال ، زمستان ، تا کی؟
نتوانستم در سفره ی تو عید شوم
توی هر گلدانت دانه ی خورشید شوم
از دل کوچک تو دغدغه را بردارم
در ترکهای کف دستت گل بگذارم
بغلت کردم در کوچکی ام جا نشدی
بغض بودی که در آغوشم دریا نشدی ...
لالایی برای تو ...
وقتی با شخص جدیدی آشنا می شوی آیا اولین چیزی که به او می گویی این است
که مثلا : من فکر می کنم موهای فلان مدلی بیشتر بهت میاد؟
یا اینکه : لباس قهوه ای روشن بپوشی قشنگ تره؟!
طرف مقابل شما سالهای سـال با خودش زندگی کرده و بیش از شمــا به تماشـای
خودش در انعکاس هر شیشه و آب و آیینه ای نشسته است
قطعا خودش را بهتر می شناسد
خوب می داند که چه چیزی به او می آید و چه چیزی نه ؛
روح هم همین شکلی است
قلب هم
به کسی که خودش را و دغدغه هـایش را بهتر از ما می شنـاسد نگوییم چگونه
زندگی کند ، چگونه عروسی و عزا بگیرد ؛
اگـر می توانیم ، بشناسیمش ، آنقدر که سکوتمان هم - وقتی با همیم - آرامبخش
باشد .
آنقدر که دل طرف به بودنمـان قرص شود و آنقدر که غم را از پشت لبخند های
هم ببینیم .
بـــاور کنید هرکسی آنقدر حواسش به خودش هست که وقتی که مشکلش جدی
شد برود دکتر...
کارشناسی نکنیم ، دوست باشیم و بپذیریم ؛
سکوتمان را ، گوش شنیدمان را و وسعت قلبمان را تقسیم کنیم ،
بـرای هم از هر چیــز زیبـایی را که می یابیم سهمی کنـار بگذاریم ، شــاید این
روزهای نفس گیر کمتر آزارمان دهد ...
***
از تو ممنونم که برایم اینگونه بوده ای
***
شعری برای فرزندانم - امید و مژده - و برای کودکان زیبای سرزمینم :
پرچین مژگانت کنار برکه ی چشمات
مثل بهارِ پشتِ صد برفِ زمستونه
دنیای زیبایی که تو قلب تو خوابیده
آرامشِ بی چتر، زیرِ نم نمِ آرومِ بارونه
یک جفت ماهی روی لبهاته
مثل صدای زندگی رو سفره ی هف سین
تو شالیِ سرسبزِ رویای تو می گردم
مثل نسیم - آروم و پاورچین -
تقصیر من بوده اگه یک شب
غمگین شدی با غصه خوابیدی
حتی اگه یک شب - از این شبها که من بودم -
ابری شدی ماهو نمی دیدی
تقصیر من بوده اگه مهتاب
اون جور که تو می خوای ، نتابیده
تقصیر من بوده اگه هروقت که تو خواستی
بارون نباریده
سرمی ذاری رو زانومو آروم می خوابی
لالا لا لا لالا
دست می کشم رو مخمل موهات
می خوابی تا فردا
تو خواب ببین که بچه ها آواز می خونن
دنیا زلال چشمه ی آبه
یه گله آهو توی دشت آرزوهاته
خورشید می تابه...
بعد از مدتها ...
ببین ! سر قولم مانده ام
مهم نیست که اصلا یادت باشد قولی داده ام یا نه ، مهم این است که وبلاگم بعد از تقریبا دو سال به روز باشد .
از خودم می پرسم من این همه مدت کجا بوده ام ؟
چه می کرده ام ؟
چرا یادم رفته است شعری بنویسم ، حرفی بزنم ، کاری بکنم ؟
مگر غیر از نوشتن شعر چه کاری داشته ام که اینقدر مهم بوده است ؟
*******
قرارمان یادم نرفته بود ؛
قرارمان یادت نرود ؛
می دانی که من هیچ وقت نتوانسته ام در رانندگی سرعت مجاز را رعایت کنم ، می دانی که - گیریم بیست سال دیگر - به هر حال از یک جایی کسی به تو زنگ خواهد زد ، نمی خواهد بیایی که نگاهت بیفتد به ...
فقط
گوشی ام را تو تحویل بگیر
رمزش را که می دانی؟
در پیامهـایم خواهی خواند و در عکسهـایم خواهی دید که چگونه زندگی کرده ام - نه عکسی جز برای انعکاس زیبـایی و لبخند گرفته ام و نه پیامی جز برای انتشـــار مهربـانی و آرامش فرستـاده ام - هرچند تو این را می دانی .
و بعد از این همه ؛
هیچ وقت برایم این مهم نبوده که سهم من از دنیا بزرگ نیست ، تنها این مهم بوده که چرا جز مهربانی است ؟!
می شمارم عدد میله ی هر پنجره را
پشت دارِ شب ِ هر قالی ، صدها گره را
طرح آویختن گل ، تن هر داری را
نصب یک تابلوی فرش به دیواری را
می شمارم گره ی پیله ی ابریشم را
هر زمستان که نبوده ست کسی پیشم را
دیر روییدن هردانه به هر گلدان را
اول صبح ، سراسیمه ی گنجشکان را
در خیابان تو ، روییدن تبریزی را
در خیابان خودم ، خش خش پاییزی را
توی هر میدان ، رقصیدن یک پرچم را
توی هر کوچه ، دلتنگی یک آدم را
پشت هر دیواری ، یک شبِ تنهایی را
پشت هر عیدی ، تنها شدن ماهی را
توی هر تُنگی ، جاری شدن دریا را
پشت هر پلکی ، پرپر زدن رویا را
پشت هر پنجره ای سایه ی دلگیری را
ته هر خردادی ، آمدن تیری را ...
می شمارم همه را تا که بماند یادم
"زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم "
روی هر بند که آویخته ام شالم را
باد بدجور به هم ریخته احوالم را ...
ای شب تیره ! که یک روز سحر خواهی گشت
ای شب رفته ! به موهای که بر خواهی گشت؟
رادیو ، روزنامه ، تلویزیون
می پزم خسته خسته شـامم را
بخشی از گوشتهای خــامم را
می جوم وحشت مــــــدامم را
لرز با بوس هــــای تکراری
می دری این غزال زخمی را
شب ِ کابوسهای تکراری ...
متن کامل این شعر را اینجا بخوانید .
آن روزها رفتند...
شاید یک روزی مهم بود که باشی
مهم بود که به موقع به روز کنی
مهم بود که پیوندهای وبلاگت شاعرانی باشند که دوستشان داری
مهم بود که شعرهای تازه ات را بخوانند
مهم بود که ...
الان چی ؟
چی مهم است ؟
چقدر مهم است ؟
کی می داند که من در این گوشه دنیا گم شده ام ؟
منی که هنوز از پشت گوشی می خندم تا تو ندانی که چه دلتنگم
***
گاهی ترانه هم نوشته ام اما ...
این بار با یک ترانه به روز می کنم بی آنکه فرصت داشته باشم از دنیای عجیب قافیه ها
و اصوات در ترانه حرف بزنم
هرچند شعر کوچک غمگین لاغری است ...
-بـا صدای چی ؟
- با صدای باد
پشت ســـر من
گریه هات میاد
گریه رو بس کن
حـــــال من خوبه
حال دنیـــــــا هم
ظــــــاهراَ خوبه
گم می شم هر شب
شبـــــــــــای بی تو
بـاد میگه : هـاهـا
باد میگه : هـوهـو
تو کـــدوم کوچه ؟
تو کــدوم میدون؟
گریــه تو بس کن
گریــه رو بس کن
یه نفر تو بــــــــــاد
دس تکـــون می ده
جـــــــــاده روبروم
بوی خـــون می ده
من حـــــالم خوبه
اینجوری می گن !
داره بــاد میــــــاد
تو شعـرای من ...
اين پست عنوان ندارد
براي شعر گاهي چراغي مي خواهي ، گاهي آتشي
كه ببيني
كه دلت گرم باشد
كه ادامه دهي
گاهي شعري ، كه بخواني و بــاور كني كه جغرافيـاي مشترك درد ، هست
وگاهي دوستي كه اشكهايت روی برگهای کتابش،مثل لكه هاي محو شده ي
آرزوهايي دور، به يادگار بماند
****
در وبلاگت ننويس كه تنهايي
چون جنس تنهايي ات متفاوت است
****
به غربت فاطمه اختصاری ، وحید نجفی و درد مشترکمان :
كنار ديوارت ايستــــاده ام - تنها -
گرفته ام غـــم را مثل سنگ در مشتم
گرفتـه ام چي را ؟ كه پرت خواهم شد
نمي رسد به سرانگشتهات ، انگشتم
به خانه مي روم و درتنم جنازه ي توست
شتك زده است به ديوار،خون كه بر پشتم...
گرفته اند تــرا ميله هــا و پنجره هــا
فروختي به چه دلتنگي عزيزت را ؟
خريدي از دنيا با غم ِ ته ِجيبـم
صداي چيدن بشقاب روي ميزت را
صـداي پرشدن روزمرگي بــا هيچ
سكوت بغض فرو برده هيچ چيزت را
مـرا بلند كن از لاغري ِآينه هــا
بگير در بغلت ، بودن ِمريضت را
به من دروغ بگو از دوباره صبح شدن
بزن كنار، شب گريه هاي ريزت را
مـرا بلند كن از خاك خيس تـازه من
مـرا بلند كن از غربت شب ســاري
به خانه مي روم و فحش مي دهم به جهان
جهان ِ در وسط روزنامه هــا جاري
جهان ِ آن طرف شيشه ها و ماهي ها
جهان ِ تو- كه ته آبهايي و داري...-
به خانه مي روم و مشت مي زنم به غمت
به اينكه دستت از دست من جدا شده است
به اينكه شيري در سيركهاي دنيايي
به اينكه حجمت در يك اتاق جا شده است
به اينكه زوزه ات از ظرف قصه سر رفته
به اينكه بغضت اندازه ي خدا شده است
به اينكه ...
تير 90
به شعرها - به تباهيت ! - دست مي كشي و ...
كدام عید شكسته؟ كه باز ماهی ِ تو
به روی خاك خودش را به هر طرف بزند
بایستی وسط درد و تكه تكه شوی
جماعتی كه نشسته برات كف بزند...
ادامه این شعر را در این آدرس بخوانید :
شعري از من در ماهنامه تخصصي شعر كندو
حالا ببند پنجره هاي نبسته را
از آفتاب مات نتابيده در غروب
تا ابريِ براي تو باريده هر غروب
از مستطيل امن اتاقي كه خواب را ...
تا وحشت صداي كلاغي كه خواب را ...
از تكه هاي بستري سرفه هاي تو
تا كوچه هاي من كه قدم زد به جاي تو
از جنگهاي تو كه عليه نبودن است
تا سازشم كه بودن هر روزه ي من است
از دخترانگي دبستان دولتي
تا بي هويتي همين روز لعنتي
از ابتداي يك چمدان ، اول سفر
تا انتهاي خالي يك زن ، كه پشت در۰۰۰
از اولين شماره كه در گوشي مني
تا آخرين سلام كه خاموشي مني
از لامپهاي سوخته ي چلچراغها
تا بوسه هاي روشن كنج اتاقها
از ازدحام و دغدغه ي طول هفته ات
تا بي صداي جمعه ي كفش نرفته ات
از اينهمه پناه به آغوش هيچ كس
تا مرگ تا صداي فراموش هيچ كس
از يك خداي خسته ي خوابيده مثل مرگ
تا خواب چشمهاي ترا ديده مثل مرگ
از خالي هميشه ي اين تخت لعنتي
از بالشم ، از اين شب تا صبح خط خطي
از ميله هاي پنجره ، از بسته هاي قرص
از گريه اي كه زير پتو كرده ام ، بپرس
از رفتنت بپرس ، كه بي تو چه مي كنم
از رفتنت... بپرس چرا گريه مي كنم؟****
گنجشك مرده ام وسط مشتهاي تو
من سردم است...مثل سرانگشتهاي تو
روشن كن اين چراغ و ببر خواب خسته را
حـالا ببند پنجـــــــره هـاي نبسته را ...
۸۹/۱۰/۲۵
****از اينهمه بپرس چرا حال من بد است ...
دكتر سيد مهدي موسوي -كتاب پرنده كوچولو نه پرنده بود نه كوچولو
و يك شعر ديگر :
تيتر روزنامه ها : خودكشي يك زن
شب شعر دانشجویی بزرگداشت عطار
کانون شعر و ادب دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب
دلم گرفته ...كسي نيست ؟
كسي تكان بدهد باز چوب جادو را
كه باد فوت كند توي قصه ام او را
دلم گرفته ... كسي نيست تا كه پاره كند
طناب گردن باريك بچه آهو را ؟
كسي كه پر بدهد از سكوت تلخ حياط
كلاغهاي غمم را و اين هياهو را
بگيرد از خلاء خوابهاي نصفه شبم
صداي هق هق كابوسهاي بي او را
دري كه پشت سرش بسته بود باز كند
به قصه ام بدهد عطر خوب شب بو را
به قصه اي كه پس از او ادامه داشته است
به سمت آخر ، جايي كه مرگ ، چاقو را ...
به شكل ديگر قصه ...نمي توانم ...نه
ادامه مي دهم اين روزهاي ترسو را
۸۹/۱۰/۲۸
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن ××
به گنجشكها نگاه مي كنم
به اين همه شاخه
به اين همه آسمان
گاهي فكر مي كنم بيش از آنكه حقشان باشد امكان پريدن دارند
يك مشت جثه مگر چقدر جا مي خواهد ؟
من يك مشت جثه نبودم
يك دانه پر نداشتم
به حتي يك وجب جا هم فكر نمي كردم
به حتي امكان پريدن ، نه حتي آرزوي پرواز
خودم را زندگي ام را به حقارت روزمرگي معمولي بودن رسانده بودم
به اينكه فقط تمامش كنم
اما هرچه زور مي زدم چشمانم معمولي شدني نبود انگار
كه تو ديدي
كه برايم از امكان وسوسه كننده ي پرواز حرف زدي
كه به من پنجره اي دادي و گفتي ببين دنيا دارد تكان مي خورد
اين اژدها را ببين
پانزدهم دي ماه هشتاد و هفت بود كه گفتي : به دنياي مجازي خوش آمدي
هرچند خودم را به آن راه زدم ، هرچند حتي تشكر هم نكردم
اما خدا كه مي داند هي يواشكي رفتم شعرهايي كه از من گذاشتي خواندم
هي يواشكي به تك و توك كامنتهايي كه رسيد سر زدم
و كم كم معجزه ي پنجره ها مرا به آرزوي پريدن برد
به شكستن يك سكوت هفت ساله
به ديوانگي دوباره ي شعر
و من با گريه با بغض شعري تازه نوشتم
امروز دو سال گذشته است بي آنكه از تو تشكر كرده باشم
اما ته دلم از تو ممنونم
از برادري سرشارت ، هرچند گفتي برادر نداري و اين واژه را نمي شناسي
اما تو براي همسرم و بيش از آن براي من هميشه يك برادر بوده اي
از آن دست برادراني كه هر زني مي خواهد داشته باشد
به شعرت دست مي كشم
به اين همه ابر و مه و باد و هر عنصر فرّار ديگري كه در شعرت پيدا و پنهان مي شود
به اين همه تصوير
به اين همه حس لطيف
مي داني ، جنس شعرهاي تو خوب است
عشق توي شعرهاي تو مثل مخمل نرم است
شعر تو تمام تصاويرش دوست داشتني است
حتي پائيزش ، حتي كلاغهايش
حتي شامپو كه توي شعر تو بيايد زني لطيف است كه دلم را و خيالم را مي برد
چقدر گفتم شعرهاي نزار قباني را بخوان ؟
چقدر گفتم كه شعرهايت به او شبيه است ؟
تو گوش نداده اي
تو گوش نخواهي داد
تو حتي شعر خودت را هم جدي نمي گيري
حتي خودت را هم
امروز تو به آن پنجره و به آن امكان پريدن نياز داري
و من نمي دانم چه بايد بكنم
دوست دارم شعرهاي ترا و تمام آدرسهاي ترا اينجا بگذارم
اينجا وبلاگ خودم است و به تو هيچ ربطي ندارد
دقيقا همان دعوا و كتك كاري برادر خواهري همه ي آدمها
در ضمن براي انگيزه دعوا از نقد من روي كارهايت خبري نيست
لطفا توي پستت بنويس كه اينجايی
حتما بنويس اينجايي
و اما شعرهاي خوب تو - ببخش كه در انتخابشان حتي از تو سوال
هم نكردم و هرچه را كه دلم خواست نوشتم -
۱)
از پنجره مي آيد
از در مي رود
باد
زن غمگيني است
كه خانه اش را گم كرده
۲)
از صدات
از دستهات
بايد چيزي از صورتت بر مي داشتم
همه روزهاي بعد از تو
روز مباداست
۳)
ترا نديده ام
و فكر مي كنم
زيبايي جهان جايي متوقف شده
۴)
پرنده اي را تكه اي سرب
قطاري را تكه اي بمب
مرا تكه اي از حرفهايت
از پا مي اندازد
چه سلاحي را به دهان گرفته اي ؟
۵)
زن با بوي ابر
از چتر بيرون مي آيد
به ساعتش نگاه مي كند
به ساعتش نگاه مي كند
به ساعتش نگاه مي كند ...
ببخشيد !
دوست نداشتم اين زن
كار ديگري مي كرد .
و دو شعر ديگرت كه واقعا دوستشان دارم
كليد را مي زنم
لامپ روشن مي شود
كليد را مي زنم
لامپ خاموش مي شود
روشن مي شود
خاموش مي شود
روشن
خاموش...
و اين منم
دارم امپراطوري تنها ئي ام را اداره مي كنم
و
چيزي مي گويي
به وجود مي آيم
چيزي نمي گويي
مي ميرم ...
من ديكتاتوري يكنفره ي توام
تو ديكتاتوري اش نيستي تو امپراطوري يك نفره ي اويي
هرچند بدا به پادشاهي كه رعيت سركشي چون تو داشته باشد ...
و براي دوستانم كه مي خواستند با شعر به روز باشم
و این شعر
كجاست خواهر شيطان بچگي هايم
بگو كه بشنوم از حرفهات ، زمزمه را
خدا نوشت ترا تا كه خواهرم بشوي
بخند باز بخند و ببار "فاطمه " را
بگير از همه ام چشمهاي گريان را
هواشناسي اين روزهاي باران را
گزارش همه ي ايستگاهها اين است
كه باد گيج من از روسري ت غمگين است
كه روسري شده تا جزء بودنت بشود
كه جاي خواهر تو پاره ي تنت بشود
كه رنگ لكه ي خوني دامنت بشود
كه رازدار كبودي گردنت بشود
كه مثل مرگ بگيرد تمام رويت را
كه باد مست نرقصد به خنده مويت را
كه سعي كرد نپيچد به كوچه بويت را
كه بس كند همه ي شهر جستجويت را
كه جيغهاي بلندي كه در گلو داري
كه دره هاي عميقي كه روبرو داري
كه حس مرگ كه در هر پباده رو داري
كه جاي خواهري ام را گرفته و داري...
كه روزهاست كه بن بستهاي پشت همي
كه ماههاست نه هستي نه اينكه خواهرمي
كه سالهاست از اين خانه اين اتاق كمي
كه قرنهاست به شدت به مرگ متهمي
چقدر آن ور خط شكل رفتنت بودي
چقدر خسته ي اوقات بي منت بودي
به جاي روسري ات كاش بر سرت بودم
به جاي روسري ات من كه خواهرت بودم...
7/7/89
** اين پست تقديم شده است به برادر و دوست شاعرم اميررضا سيد حسيني
**عنوان پست از شعر مسافر - سهراب سپهري عزيز
از روزهاي يخ زده ي آذر...
امروز تولدم بود
دلم مي خواست خيلي چيزها بنويسم اما نمي تونم ، واقعا نمي تونم
از صبح فقط اين شعر با منه و هي تو ذهنم تكرار مي شه
.
.
.
سی سال و سال و سال ورق خوردی
هر روز روز و صفحه ی آخر بود
گفتند شب تمام شده دیدی
بد رفته بود و نوبت بدتر بود...
از دکتر سید مهدی موسوی
نخواستي كه بخواهم مراقبت باشم *
وقتي كسي بهت ميگه:" مواظب خودت باش"، چه حالي مي شي ؟
وقتي بچه بودم هر روز صبح كه مي رفتم مدرسه ، مادرم تــا دم در مي اومد و
آخرش بعد خداحافظي مي گفت :"مواظب خودت باش "
هر روز ، هر روز...
و من هيچ وقت قدر اين جمله رو نفهميدم هيچ وقت .
شبه ، توي يه جاده ی آروم با سرعت ۱۳۰ رانندگي مي كنی و داری آهنگ
كريس دبرگ گوش مي دی كه يه دفعه با بغض فرياد مي كشه :
am only
... am only
بغض می کنی اما خیلی حالت خوبه خیلی
با خودت فکر می کنی این بهترین زمان برای مرگه ، زماني رويــايي و آروم،
برای تصادف، برای مرگ ، اما
يادت مياد يكي صبح بهت اس ام اس داده و نوشته : " مواظب گلم باش "
و اون گل تویی ...
يادت مياد مادرت امروز كه زنگ زده بود بهت گفته بود:" مواظب گلم باش "
و اون گل ، دخترت مژده ست ...
****
مامان ! چرا ديگه ازم نمي خواي مواظب خودم باشم ؟
چرا ؟
كي بزرگ شدم كه اين جمله رو ازم گرفتي ؟
كي دادي ش به دخترم ؟
مامان !هیچ وقت بهت نگفتم اما تمام اون روزها بيش از اينكه مواظب خودم
باشم ، مواظب تو بودم
هميشه مواظب اين بودم كه بهت از دردهــام چيزي نگم ، مواظب بودم كه از
دغدغه هام چيزي نفهمي
آخه مامان ! تو چيكار مي تونستي بكني با اون دل مهربونت ؟
تو كه هيچ وقت نتونستي درك كني من تو چه جهنمی زندگي مي كنم ....
و اما شعر :
این روزها زیاد شعر گفته ام ، برای کســــانی که هنوز نخوانده اند آخر همین
پست چند لینک خواهم گذاشت
اما می خواهم اینجا- که مهمترین صفحه ی نوشته هایم است - آن شعرم را
بگذارم که خيلي دوستش دارم
حسین ظهرابی سه شـــــعر در سه پست متــــوالی توی وبــــلاگش
گذاشته است با عناوین زیر :
برای بشقاب برنجی که نمی خوری !
این شعرها برایم حس وحالی عجیب با خود آوردند!
مثل یاد خاطره ی دوردست مراقبتهای مادرم !
من اصلا اهل خواندن شعر سپید نبوده ام و کمتر از شعر سپیدی خوشم آمده اما
این شعرها بهم ثابت کردند که:
فرقی نمی کند قالب شعرت چه باشد شاعر که باشی ...
بعد از خواندن سه گانه ی ایشان شعری نوشته ام که مال مادرم است ومــــال
دردهای همیشگی ام بی آنکه التیامی از آن مراقبتهای دور با من باشد...
توی هر فاکس که فرستادم
فکر می کردم آن ور خطی
توی هر جمله ای که ننوشتم
فاعلی ، نقطه ای ، سرخطی
پشت پرحرفی تریبونها
شعرخواندم که جشنواره شوی
فکر کن توی دستهای کسی
نامه باشی به غیظ پاره شوی
فکر کن بی هوا قدم بزنی
با خودت کوچه های ساری را
ته فرهنگ تا سر قارن
همه ی ابرهای جاری را
دست باشی بدون دست کسی
چتر باشی به گریه بسته شده
از خودت کم بیاوری مثل
زاغکی از پنیر خسته شده
ته كيف سياه نامه رسان
سالها آمدم به كوچه تو
حسرت لمس دستهاي ترا
رشد كردم شبيه بچه ی تو
سنگ بودم فقط به خاطر تو
بزنم شیشه های مردم را...
سنگ بودی ولی نفهمیدم
بشکنم از تو بار چندم را؟
كاش تلخي دستهاي مرا
در ته چشمهات حل بكني
دستهاي تو خواهرم باشند
مثل يك زن مرا بغل بكني
برق رفت و چراغ قاطي كرد
چند وچون اتاق خوابم را
مادرم مي گريست چون مي ديد
روي آب آخرين حبابم را
چمدانی پر از نبودن تو
توی یک تخت خسته خوابش برد
دور می شد مسافر از ساحل
دستهایی به عمق آبش برد
ته دريا عروس دريايي
ته دريا هزار ماشين بوق
شعر بودم به زخم چسبيدم
ته دریا من و کتاب فروغ
زخم بودم به سوز افتادم
ته دریا چقدر سردم بود
با همان گوشواره های صدف
با همان چشمهای خواب آلود
دستهايي شبيه اختاپوس
مي فشارد پري غمگين را
پشت گوشي مدام مي خندم
كه نگويم به مادرم اين را...
و اما لینکهایی که گفتم :
شعری از من در پایگاه ادبی و فرهنگی گرگ و میش
شعردیگری از من در پایگاه ادبی و فرهنگی گرگ و میش
* از سروده های حسین ظهرابی
چه خبر از اين روزها؟
دارم به اين فكر مي كنم كه در اين چند ماه اخير چه اتفاق تازه اي افتاده است ؟!
يك اتفاق تازه ؟!
اتفاق تازه ؟!
تازه ؟!
تازگي يعني چيزي كه خوشحالت كند
تازگي يعني چيزي كه براي اولين بار اتفاق بيفتد
تازگي يعني چيزي كه كهنه نباشد ، چيزي كه دلزده نباشد
تازگي يعني تكراري نبودن
تازگی یعنی...
و اين روزها خبر تازه اي نيست
و اما شعر، اين چند وقت به قولي "چسبيده ام به شعر مثل حفاظ پله ها "
دو شعر دارم
شعر اول : براي دخترم مژده كه هنوز بي سواد است و هنــــوز چيزي از دنيــا
نمي داند و به قول من " جهل مركب است "
براي مژده كه امروز چهار ساله شده است ، بيستم شهريور و يازدهم سپتامبر ،
" چه بچه ي سياسي اي ! "
و تولدش ؛ يعني مادر شدن من
تولدش ؛ يعني اينكه براي اولين بار بهت بگويند بچه ات ، دخترت
تولدش ؛ يعني اولش خيلي خوشحال شوي ، بعد به يــــــاد بچه ي قبلي ات كه
مرده است گريه كني ، بعد بغلش كني ، بـعد براي اولين بار - بــا بغـض ، بـا
گريه ، با... - شيرش بدهي ، بــعد بـراي آنكه بخوابد به آن دو نوزاد گريان
توي اتــاق گـــرم ودردنـاك بيمارستان هم شــــــير بدهي ، بعد تعجب كني كه
يك بچه ي از راه رسيده داردبـرايت مي برد و مي دوزد و تو بي آنكه بفهمي
براي اولين بار در زندگي ات مسخ شده اي و داري بيخبر از خودت به ساز
كسي مي رقصي !!!
تولدش ؛ يعني ديگر مــال خودت نيستي و هر جـــا كه باشي كسي قسمتي از
فيزيك و متــافيزيكت را دزديده است و به قول ما مادرها ديگر دلت سر جاش
نيست و اين سر جاي خودت نبودن بسته به موقعيت هي كم و زياد مي شود
اما به هر حال ديگربراي هميشه يك چيزي از كل وجودت كم شده است و گم
شده است
ميـان دفتر نقاشي ات من و بـابـا
كنار هم دو نفر،اين علي ست،اين ليلا
كنار هم دو نفر دستهــا به هم داده
كنار هم دو نفر شاد صورتي ساده
دلم نخواست به نقاشي ات اضافه كنم
هــــزار دره كه بين دو آدم افتاده
عزيزكم! نفسم! كاش من زني بودم
كه توي دفتر نقـاشي تو رخ داده
ولي ببخش كه اين مرد صورتي غلط است
تمام اين زن زيبــــاي لعنتي غلط است
***
به موي فرفري ات دست مي كشم عسلم !
- چقدر خوب كشيدي گلم! بيا بغلم
از اين دو صورت خوشحال مهربان ممنون
از اين دو منحني خنده هـايمـان ممنون
و اما شعر دوم :
كه مال خودم ، خواهرانم ، دوستانم و همه ي كساني است كه " زن" انـد و
هميشه چند نفرند " زن ، مادر ، همسر و..."
بقيه نقطه چينهـا را خودتـان پر كنيد چون بسته به زنـدگي تكراري هـركس
فـرق مي كند
هر شب ترا خط مي زنم از خوابهايي كه
از ذهن نيمه خورده ي بشقابهايي كه
از چاي سرد منتظر بر ميز صبحانه
دفترچه تلفن ، در و ديوار اين خانه
دارم لباس خوني ام را چنگ ... دلتنگم
دارم ترا از يك زن دلتنگ ... دلتنگم
بايد ترا خط مي زدم از جمعه شبهايم
از " شرعاَ " و " تمكين " و لبخندم به مهمانها
بايد مرا از گريه هايم درك مي كردي
از سرعت ويراژهايم در خيابانها
از خاطراتم ضربه ي مشت تو و گريه
جغرافياي ساكت پشت تو و گريه
بر پوستم ، بر برگه ي احضاريه هر شب
بازي تكراري انگشت تو و گريه
تور سفيد و خنده و حور و پري بودن
با مشكي ات قاطي شدن، خاكستري بودن
در چارچوب بي قرار روسري بودن
هر سال سقط تازه اي را بستري بودن
بين تمام عشقهايت آخري بودن
در چشمهاي تو شبيه ديگري بودن
هر سال از تو/ پر شدن... از اضطرابي كه
تركيدن و خالي شدن مثل حبابي كه
مي گيرمت شايد بگويي:" دوستت دارم"
پيغامگير و زنگهاي بي جوابي كه
هر 8 ساعت قرص ، بعدش 8 ساعت خواب
در رختخوابي گيج ، چسبيدن به خوابي كه
با گريه اعصاب جهان را خرد خواهم كرد
شايد خدا پرتم كند توي كتابي كه
-هر روز لمسش مي كني ، هر روز مي خوانيش
توقيف خواهد شد براي متن عصيانيش –
توقيف خواهم شد براي متن عصيانيم
توقيف خواهم شد به جاي انتخابي كه ...
"نمي تواني پروانه اي را سانسور كني كه در خونم شناور است ..."×
"ای کاش ترا در روزگاری دوست می داشتم که
بر گل ستم نبود
وبر شعر
و بر نی
و بر لطافت زنان
افسوس ترا در روزگاری دوست می دارم که
عشق را نمی شناسد..."*
*برداشتی آزاد از شعر"ترا در روزگاری دوست دارم که عشق را نمی شناسد" نزارقبانی
جمعه 12 شهریور138۹
ادبيات كه چنگ و دندان ندارد به كسي حمله كند ، اما...
...هست
اين روزهاي دلگير...
اين پست را به الهام ميزبان تقديم مي كنم
و به خودم ...
الهام جان ! بهت كه گفته بودم : ما زنها حتي وقتي چيزي براي از دست دادن نداشته باشيم غمگينيم
گريه هاي ديروزت از پشت تلفن، دردهاي دور دست مرا به همين نزديكي ها آورده مثل نسيم كه بويي را ...
در ايستگاه ماندم و مي باريد
چشم تو ابر كوچك غمگين را
در قلب خيس و خالي من كندند
مشكي قبر كوچك غمگين را
باران شدم قدم بزند در من
يك شهر از تصور تنهايي
هر روز پشت پنجره ماتم برد
از اينكه هيچ وقت نمي آيي
هرشب بغل نكردم و خوابيدم
كابوسهاي خسته مبلم را
با يك پتوي صورتي كوچك
تقسيم كرده ام غم عالم را
در خانه در تراس كنار ميز
محتاج بوي خوب تنت هستم
توي اتاق كوچك دلتنگت
خالي خيس پيرهنت هستم
محتاج بوي خوب تنت هستم
خالي خيس پيرهنت هستم ...
اگر بقيه داشت بعدا...
معمولا پستهایی را که می نویسم اصلاح نمی کنم معمولا یک حرف را دوباره نمی گویم
به فكر مي روم از شيشه ي هواپيما
به انعكاس خودم /در سكوت باران را
چرا نگاه نكردم به چشمهاي تو كه
به گريه طي نكنم فرسخ هزاران را؟
عزيز ! حرف نزن تا كه سانسورت نكنند
مي خواستم در پست قبلي اين را بنويسم اما ... به هر حال ، ماند تا امروز كه حالم در اين چهار ماه گذشته اصلا خوب نبو دو ... هنوز هم نيست
صداي پاي پرستار ، قطره هاي سرُم
تبي كه رو به تشنج/ گذاشت تا بروم
درازناكيِ تاريكِ تختِ بي همراه
قطار دور شد/ از خانه تا كجا بروم
گرفت در بغلش صندلي سفت قطار
تمام راه مرا هي تكان تكان مي داد
و مثل سيلي تو سوت بد صدايي داشت
-شبيه خس خس مردي كه داشت جان مي داد-
به قبرِ كوچكِ هشتاد متريِ مبله ت
به فرش ِقرمزِ افتاده بر سرِ پله ت
به تورهاي سفيد و به رد سرخ حنا /
گرفته اي كه دو بال مرا چكار كني؟
قطارهاي فشنگ از تو ريل شد/ تا من
گذاشتم كه غزال مرا شكار كني
براي تو چمداني شدم كه در سفر است
به هرچه آدرس اشتباه برده شدم
صِدام پاك شد از ذهنِ آشپزخانه
قطارهاي جهان شد دوباره مال خودم
زني كه بودن هر روزه اش كپك زده بود
دلش براي رسيدن به جاده لك زده بود ...
به ايستگاه رسيدم، نمي توانم ...نه
مني كه در همه ي كوپه هات خوابيدم
كنار بالش تو بي صدا گريستم و...
در آن نبودنِ غمگينِِ مات خوابيدم
عزيز ! حرف نزن تا كه سانسورت نكنند
تنور گــرم نشو تـــــا كه آجرت نكنند...
خلاف شرع! بمان تا دوباره زل بزنم
به چشمهاي تو از پشت عينك دودي
امان بده كه نميرند بچه آهوهام
امام دور و غريبي !كه ضامنم بودي
...دور من سيم خاردار نكش
روي ميزي كه روبروي من است
نامه هاي اداره ام هستي
توي قلبي كه در گلو دارم
مثنوي هاي پاره ام هستي
توي خودكار سبز جوهري ام
كلماتي كه دوست دارمشان
در كنار تمام پنجــره ها
ميله هايي كه مي فشارمشان
هي نوشتم تورا و خط زده ام
مثل شعري كه منتشر نشده
توي جريان خون من هستي
مثل يك مين منفجر نشده
توي ميدان جنگ مي مانم
پشت ديوار غزه ي چشمت
با تومي جنگم و تو مي كشي ام
با تدابير تازه ي چشمت
منفجر مي شوم بدون دليل
بي تو در گوشه ي خيابانت
مثل بمبي كه ناگهان افتاد
وسط باغهاي لبنانت
توي گرماي بسترت خوابي
بي خيال كسي كه بعد از تو...
هرگز از هيچ كس نمي پرسي
حس و حال كسي كه بعد از تو ...
دلم از ريل مي زند بيرون
از دو خط موازي بودن
برو از باجه ها بليط بخر
غرق شو توي بازي بودن
برو از باجه ها بليط بخر
برو از مرزهاي من بيرون
مصر، ايتاليا، سوئد، لندن
برو از آسياي من بيرون
چند بار از تو مرتكب شده ام
بدترينهاي روزگارم را ؟
چند بار و چگونه مي گيري
فكر دلخوش كن فرارم را
روي پله نشسته رو به حياط
سيني سبزي و هواي خنك
به خودم فكر مي كنم ، و به تو
شادي بي دوام بادكنك
كوپه از ريل مي زند بيرون
كوپه ديگر سفر نمي خواهد
كوپه اي كه تو توي آن باشي
از خدا بيشتر نمي خواهد...
*****
...دور من سيم خاردار نكش
طرح امنيتيت مسخره است
سهم ما ـ هركجا نفس بكشيم -
بعد از اين جنگهاي يكسره است
فكر وضعيت سفيد نباش
اين صداي مدام آژير است
گفتم از انفجار از گريه
روزهايم چقدر دلگير است ...
به من بگو چه کنم ...
بهار آمد و باران بر اهل کوفه نریخت
بهار آمد و یک شاخه هم شکوفه نریخت
گذشت سوز زمستان و باد با خود برد
تمام شوق مرا انجماد با خود برد
دوباره چلچله ها دیر آمدند به شهر
و ابرهای زمینگیر آمدند به شهر
دوباره پنجره بسته است باد می آید
جهان به خاک نشسته است باد می آید
دوباره بال شکسته به خواب می بینم
دل به خاک نشسته به خواب می بینم
جهان پر است پر از سایه های سنگ به دست
جهان پر است پر از مردم تفنگ به دست
میان کوچه و بازار جای تو خالی است
در این سکوت دلآزار جای تو خالی است
تو نیستی و من از حجم دود می ترسم
از این همه زن پهلو کبود می ترسم
مرا ببخش که جز تو سخن نمی دانم
و حرفهای دگر هست و من نمی دانم
تو نیستی و من و درد و کوفه ی بی چاه
چه بی چراغ ، چه تاریک کوفه ی بی ماه
دوباره چلچله ها دیر آمدند به شهر
و ابرهای زمینگیر آمدند به شهر...........................
حتی حوصله ی اینکه بقیه اش را بنویسم ندارم ....
داستان كوتاه 2
« مـــادرم »
جورابت را مي پوشي و سبد خريدت را بر مي داري ؛ بسم ا… مي گويي و از در خانه بيــرون مي آيي . توي كوچه آرام آرام پايت را به زمين مي كشي طوري كه انگار هيچ وقت خيال رسيدن نداري . دلت شكسته است فكر مي كني اينهمه زحمت پايشان كشيدي ؛ امروز پسرت سرت دادمي كشد و فردا هم حتمـــاً داد دخترت در مي آيد. مگر جانت را از سر راه پيدا كردي كه پاي اينها بگذاري ؟ باز تا وقتي كه آن خدا بيامرززنده بود هرجور كه مي گذشت رنگ محبت را مي ديدي امّا اينها انگار اصلاً نمي فهمند كه داري زندگي ات را پايشان تلف مي كني ؛انگار اصلاً ترا نمي بينندغذايشان كه حاضر باشد ؛رختهايشان كه مرتب باشد ديگر كار به كارت ندارند . نمي كنند سـال تا سال پاي درد دلت بنشينند .باز دختر بزرگت . حداقل وقتي بچه هــايش را بـرمي دارد و به خـانه ات مي آيد برايت كلـي حرف مي زند و تو دلت كمي باز مي شود امّا به سروصدا و خرابكاريِ بچه هايش نمي ارزد.
والله دختر هم دخترهاي قديم . شما هزار جور به درد مادرتان مي خورديد شانزده سـاله كه شديد ؛ دستتان را دادند دست شوهرتان كه برويد و با خوب و بدش بسازيد و جيكتان در نيايدامّا امروز دخترة گنده انگار نه انگار بيست و پنج سـال سن دارد ! تو سـن او بودي چهــار تا بچـة قدونيم قد داشتي و اصلاً وقت نداشتي بفهمي كي روز و هفته مي گذرد . شوهر كه نمي كند هيچ روي پسر مردم هزار جور عيب و علت مي گذارد كه نمي خواهم ؛مرا درك نمي كند ؛ مـا به درد هم نمي خوريم و چه مي دانم هزار كوفت و زهر مار ديگر . تو اصلاً با او زندگي كردي كه بفهمـي ترا درك نمي كند؟ انگار چندسال از ازدواجشان گذشته باشد ما به درد هم نمي خوريم ! هه آدم چه چيزهايي كه نمي بيند !
آن يكي هم كه دهانش را باز كرده ببيند اين چه مي كنداو هم همان كاررا بكند يك بارنمي آيداز خودت بپرسدكدام كار درست است.صبح تــا غروب گوشي دستش است و دارد به دوستـــــانِ جفت و طـاقش زنـگ مي زند ؛ آخر تو كه دانشگـــاه آنهـا را مي بيني چرا حرفهـايت را به آنهــا نمي گويي ؟
خسته شدي ؛ نمي داني چه بگويي ؛ فكر مي كني اولاد جماعت خير ندارند . اصلاً تا روز مـــادر نشود يادشان نمي آيد مادر دارند ؛ آن هم كه فقط يك روسري يا يك ظرف مي خرند و كــــادومي كنند و رويش مي نويسند به خــــاطر زحمـات شمــا ! والله از ته دلشـان نمي نويسنــد ؛ اصـلاً نمي گردند ببينند برايت چه بخرند كه به دردت بخورد ظرف را كه همه شان استفاده مي كنندو روســـري هم كه هر روز روي سر يكي شان است اصــلاً مدلي مي خرند كه به درد خودشان بخورد . كــــاش اين روز مادر هم نبود و خلاص ؛ آن وقت اگـــر مي خواستي بگويي ناخلفند ؛ يــاد اين جنگولك بازي شان نمي افتادي .
زن بايد ساية مرد روي سرش باشد تا همه حسابش كنند . پدرشان كه زنده بودهيچ كدامشان دو متر گردن نمي كشيدند كه به تو بگويند چرا به وسايل ما دست زدي ؛ تحفه انگار مي خواستي بخوري ! خيلي مرتبند دلشان هم نمي خواهد كسي نظمشان را به هم بزند . كاش اينقدر بهشـان رو نمي دادي امّا چه مي توانستي بكني؟هي گفتي پدرشان مرده؛ يتيمند؛دلشان شكسته؛حالاحالاهانياز به محبت دارند و همينطور شل گرفتي تا اينطوري شد . هيچكدامشـان اين شش سالي از تو پرسيدند چه مرگت است؟ چه دوره و زمانه اي شده ! كاش يكي به اينها حالي مي كرد احترامت را نگه دارند . اصلاً حالا كه اينطور است خريـــد نمي روي كوفت را بخورند تا ادب شوند .
دلت مي خواهد به خانة پدرت بروي و آنجا بماني ؛ زندگي شان كه به هم ريخت مي آيند دنبــالت و التماس مي كنند آن وقت با عزت و احترام برمي گردي . ديگر هيچ كدامشــان جراُت نمي كنند سرت داد بكشند . نه اصلاًچرا بروي آنجا كه پيدايت كنند؟ مي روي مجــاور امــام مي شوي كه اينهمه آرزويش را داري . ديگر كوچك نيستند كه دلت برايشان بسوزد؛ خودشان از پس خودشان بر مي آيند . چقدر دلت مي خواهد به زيارت امام هشتم (ع) بروي ؛ چقدر دلت مي خواهد كنــارضريح بنشيني و يك دل سير گريه كني .
به سر خيابــان رسيده اي دلت از كــاري كه مي خواهي بكني مثلِ سير و سركه مي جوشـد . ايستاده اي ؛ منتظري ؛ تاكسي ها يكي يكي مي گذرند سوار نمي شوي ؛ با واحد هم مي تواني بروي گيرم كمي شلوغ باشد و كمي ديرتر برسي ؛ عوضش آن همه كراية تاكسي نمي دهي ؛ اگر نتواني صرفه جويي كني چگونه به خرج و مخارجشان برسي ؟ يادت مي آيد كه نمي خواهي برگــردي كمي اين پا و آن پا مي كني با دستت به تاكسي خالي اي كه از راه مي رسد اشارة ضعيفي مي كنـي دلت رضا نيست امّا بالاخره كه چي؟ اينهمه كردي كسي يك دستت درد نكند گفت كه حالا هــم هوايشان را داشته باشي ؟ سوار مي شوي خودت را جمع و جور مي كني تا بغل دستي ات راحتتــر بنشيند . به زن بغل دستي ات نگاه مي كني ؛ جوان است و رنگ و رويي دارد ؛ يــــاد آن موقع هـاي خودت مي افتي آهي ميكشي و نگــاهت را به سمت پياده رو بر مي گرداني به سمت مردمي كه مي گذرند . بيشترشان زنهايي هستند كه چادرشان را كيپ گرفته اند و چيزي هم دستشان است شايد به خريد مي روند ويا از خريد برمي گردند . زني را با دو بچه مي بيني كه به زحمت يكي را بغــل كـرده و سبدش را هم آن يكي دستش گرفتـه و بچة بزرگترش گريه كنــان به دنبالش مي دود؛ صداي بوق بلند يك ماشين ترا به خودت مي آورد ؛ حواست كجاست داري از خيابــان بازار رد مي شوي كرايه را مي دهي و مي گويي همين گوشه ها پياده مي شوم …
اگر من این نبودم
اگر من این نبودم
شايد طعم سفره ى هفت سين
اّزادى - همان ميوه ى ممنوعه -
بود۰۰۰
داستان كوتاه 1
« بنيــــن »
از كوچه هاي روستا به شتاب مي گذشت .ديگر ديدن درختهـــاي بلند انجيــر و سروصـداي گنجشكهــــا چه چيزي براي او داشت ؟ چادرش را يكبري بر شانه اش انداخته بود و روسري را محكم پشت سرش گره زده بود. گاهي جلوي روسري را آنقدر پائين مي كشيدكه تمــام پيشاني اش رامي پوشاند؛ ديــگر دوست نداشت كسي ابروهـــاي دختــــرانه اش را ببيند . از دور به زني سرا سيمـــه مي مانست كه به جستجــوي طفلش مي رود.
كارگاه قاليبــافي مثل هميشه پر از آواز دختركــان و زنان بود؛ شلوغ پرگرد و پراز رنك. اٌف … كي تمام مي شد؟ روزها را هر گونه كه بود به شب مي رساند امّا شبها را چه مي كرد؟ خيـــــــالاتِ مزاحم هرشبه را ؟
درانتظار شكفتن زنانگي اش بود. هر چندازمردها چيز زيادي نمي دانست امّا شيريني در آغوش كشيدن يك كودك را كه مي شناخت. اگر بچــه اي ندا شته باشـد اصلاً به چه دردي مي خورد ؟ زيبــائي اش؟آن قـــد كشيده ؟آن صورت خوش فرم ؟ ابروهاي پيوسته؟ موهاي مشكـيِ لختش؟ اينهــــا را مي خواست چه كند؟ كاش نمي دانست ؛ كاش زيبائي خود را نمي شناخت امّا دستِ خودش نبود هر زني را كه مي ديد در چهره اش به دنبالِ زيبائي جواني اش مي دويد .
ديگر هر كسي ـ هركسي كه دوستش بدارد ـ كافي بود. ديگر هر چيزي غير از اين خانــه اين در وديوار برايش بس بود . تمام روستا مثل بختك روي سرش افتاده بود . اصلاً آمدن بهـــار رانفهميده بود اصلاً انگار حتي سرش را بلند نكرده بود كه آسمان را ببيند .
اگر دست خودش بود از ساية خودش هم مي گريخت . نوزده سال او را به دنبــــال خودش كشيد كه چه ؟ خواهرش وتمام دخترانِ همسايه از سيزده سالگي ساية خود را از ياد برده بودنـدامّا او هنوز به سايه اش فكر مي كرد؛ فكر مي كرد جاي اين سايه بايد قامت بلند مردي با او باشد جاي اين سايه بايد كودكي به دنبال او بدود .
شايد خودش نمي دانست كه چقدر از همه بيزار شده است از خواهرش كه دوباره بي خيال درانتظار تولد كودكي بـود بي آنكه به آن يكي بيانديشد بي آنكــه مـردش رادو ست بــدارد.از زن بــرادرش كه او را از هرچه نوعروس بيزار كرده بود از دختر همسايه كه با همة كودكي اش ساية مردي روي سرش بود از همه نه؛ شايد از تمام زنها .
وقتي كه هيچ كس خانه نبود به اتاق زن برادرش مي رفت و دررا قفل مي كرد . چه خلـوتي داشت خودش را در يك آينة قدي نگاه مي كرد با سرخاب با سفيداب با آن موهاي مشكــيِ بلند. ديگر اين روزها شرمش هم نمي آمد و مثل دفعة اول سرخ نمي شد . از ديدن خـودش درد مي كشيـــد از ديدن خودش لــــــــــذت مي برد نمي دانست كداميك بيشتر امّا هر چــــه بودگاهگاهي او را به اين اتاق و به اين آينه مي كشاند .
هر شب حضور بقيه را ناديده مي گرفت ؛ زير يك لحاف سنگين گوشة اتاق كز مي كـرد و خيال مي بافت ؛ خيالِ قد بلند و طرح بدن مبهم يك مرد؛ خيالِ لذتهاي عميق و دور؛ خيالِ خانمِ خانه بودن؛ خيالِ عزيزِ مردش بودن؛ خيالِ با تني چاق و سنگين در انتظار بچه اي بودن؛ خيـالِ دندان تازه درآمدة طفلي كه سينه اش را گاز مي گرفت ؛ درد ؛ رنج ؛ لذت ؛ در خيــال موج مي خورد وكم كم مي خوابيد و فردا هيچ حادثة تازه اي اتفاق نمي افتاد ؛ هيچ مردي به دنبال او نمي آمد هيچ مردي .
هرچند خيالاتِ خودش از لباس سپيد عروسي شروع مي شدامّا به عروسي كسي نمي رفت از جمع مرموز زنان بيزار بود ؛ اگر مي نشست حرف مي زدند اگر مي رقصيد حرف مي زدند اگر مي خنديد اگر نمي خنديد اگر بلند مي شد اگر تكـان نمي خورد هميشــه حرف بود و او چقدر خسته بود ؛ نمي رفت . يك كلمه نمي رفت و بي خيـال . از انشاء الله هاي غليظ بيزار بود و از نگاههاي خيره بدش مي آمد .
به هر جا كه نگاه مي كرد شبيهِ خودي نمي يافت .انگار جزاو هيچ كس تنها نبود.پدرو مادرش مرغ و خروسها ؛ مرغ عشقها ؛ گوسفندها ؛ گاوها ؛ گنجشكها … هيچ كس جز او تنها نبود . بي جهت نبود كه از خانه از كوچه از روستا اينقدر بدش مي آمد . جايي ديگر ؛ دور ؛ دورتر از اينجا؛ شايددر شهر شايد در روستاي مجاور با آن امامزادة غريب كسي باشد.
امامزادة غريب ! بالاخره كسي را يافته بود ؛كسي كه تنها باشد غريب باشد رنج بكشــد واز دست مردم بميرد . چه وجوه مشتركي بين او وآن امامزادة چندصد سال پيش بود. اصـلاً اين امامزاده خودش از كجا آمده بود؟ چرا آمده بود ؟ چرا تنها مانده بود ؟ چرا هيچ كس از زن و فرزندان او حرفي نمي زد ؟ در دلِ بنين انگار خورشيدي طلوع كرده باشد ؛ كــارهايش رنگ ديگري گرفتند صورتش هم انگار .
چه چيزي او را اينگونه اميدوار كرده بود ؟ چه چيــزي ؟ خودش هم به درستي نمي دانست !مادرش از ديدن لبخند او بسيار ترسيده بود؛ نكند ديوانه شده باشد؟
بنيـن با خودش فكر مي كرد ولشان كن و مي خنديد تنها با خودش . در باغ مي دويد ودستهاو گيسوانش را رها مي كرد ؛ مي دويد و نفس مي كشيد .
چه اتفاقي قرار بود بيافتد؟ نمي دانست واقعـــاً نمي دانست امّــا هر چه بود او را دوبـاره سيزده ساله كرده بود و آن شش سال سياه را از زندگي او شسته بود . ديگر هر روز منتظرترو تكيده تر نمي شد . ديگر انگار از چيزي نمي ترسيد . ديگر به مرغ و خروسها لگد نمي زد .ديگرمرغ عشقها را وقتي كيپ هم نشسته بودند نمي ترساند. ديگر چوبدستي بنين بركمرگوسفندان فرود نمي آمد. ديگر به هيچ چيز فكر نمي كرد .
خورشيد طلوع مي كرد و بنين كوزه در دست فاصله را كوتاه مي كرد . مي رفت و از دور بـه دنبالِ منارة سبز امامزاده مي گشت . مي رفت امّا نه به شتاب .اينبار ديگر براي نديدن درختهاي انجير و گردو براي نشنيدن سروصداي گنجشكها شتابي نداشت . آرام و منتظر مي رفت .در پيلة چادرش شمعها را مي فشرد و دلش مي ريخت انگار كه دستهاي نامحرمي را مي فشارد . باز هـم آن درد و لذت غريب به سراغش آمده بود .
مي رفت و نگاه مي كرد و مي يافت . مناره بزرگتر و روشنتر مي شد.از سياهي به سبزي مي زد مثلِ بختِ بنيــن .
نگاه ميكرد .دهانش باز مانده بود . گويي بار اول است كه آسمان را مي بيند ؛ آفتاب را مي بيندانگار بار اول است .مي رفت بي آنكه بداند چه ماهي است و چند شنبه است تنها مي دانست بايد برسد شمعها را روشن كند و هر چه گريه كه اين چند سال فرو خورده بود بيرون بريزد .
امامزاده حتماً درد تنهايي را مي فهميد . حتماً مي دانست عزيز نبودن چه طعم تلخي دارد . حتماً آن موقعها كسي به امامزادة غريب و سبزپوش خيره نگاه كرده و او را رنج داده بود . امــامزاده حتماً مرد غريبي را مي شناخت كه بخواهد زني را ؛ زن زيبايي مثلِ او را دوست بدارد .امــامزاده مثلِ يك شعلـة آتش دلِ بنيــن را از اميد مي گداخت . تنها بايد مي رسيـــد .
دعبل !بخوان و مویه کن از آنچه در توسه داری. امام رضا(ع)
دعبل! بخوان و مویه کن از آنچه در تو است
آیا به جز صدای پریشــــــان چه در تو است
دعبل! تو توسه وا کن ومن دستمال خویش
دلتنگی ام چگونه نیاید به حال خویش؟
دعبل! بخوان و ابر بده آسمان بده
هی شانه های تب زده ام را تکان بده
دعبل! بخوان و باز مکرر کن عشق را
آتش بزن عراق و حجاز و دمشق را
آتش چنان بزن که علی (ع) حرف می زند
زینب(س) شکسته است ولی حرف می زند
ای کوفه ! کوچه های تو هر شب گرفته تر
هر سال مردهای تو در خانه خفته تر
ای کوفه ! سالهاست چنین سرد می وزی
در ناگهان حادثه نامرد می وزی
کوفه ! بساط جهل تو حجمی بزرگ داشت
سجاده های مسجد تو بوی گرگ داشت
کوفه ! بمیر! عذاب نگاهت نمی کند
یک لحظه آفتاب نگاهت نمی کند
کوفه ! بمیر! درد، ترا دق، ترا نکشت
هفتاد و دو کبوتر عاشق ترا نکشت
زینب(س) سخن نگفت ، علی (ع) خطبه خواند و بعد
کوفه همان که بود همانگونه ماند و بعد
کوفه نمرد سطح زمین را فرا گرفت
کم کم کنار سفره ی ما نیز جا گرفت
...
ما اهل کوفه ایم که هذیان به ما رسید
هذیان به ما رسید و تب نان به ما رسید
ما اهل کوفه ایم که ساکت نشسته ایم
این روزهای شب زده را چشم بسته ایم
...
دعبل ! بخوان دهان مرا گل گرفته اند
درهای آسمان مرا گل گرفته اند
ما اندکیم ،اندک در خود رها شده
ما اندکیم و سخت به خود مبتلا شده
دعبل ! بخوان که باز فراوانمان کنی
دعبل ! بخوان مگر...تو مسلمانمان کنی
کو شلاقی...
مجال سلام و تعارف ندارم ،بگذار بی مقدمه حرفم را بگویم
چند وقتی است کارم گریختن است ، مثل حیوانی که توله اش را به دندان گرفته باشد از صف طویل آدمهای چوب وچماق به دست می گریزم ،انگار که از میانه ی آتش!
به هر طرف که می روم بن بست چشمها و جیغها ست ،به هر طرف که می گریزم سنگ و صــاعقه است که بر سرم می بارد، و من ـ حتی یک لحظه ـ نمی ایستم چون می ترسم .
می ترسم توله ام را که تمام خواستنهــا و داشتنهــا و بودنهــای من است ، از من بگیرند ، می ترسم مرا به دالانهای کور و بی آفتاب ببرند ، به خاک آلوده ام کنند ، پاره پاره ام کننـد و تکه های دلم را بر سر چوب علم کننـد ، چه کیفی باید داشته باشد رسوایی من !!
اصلاً چرا باید بگویم برای تو که اهالی خاک را بهتر از من می شناسی ؟!
ای کاش بودی .
من همیشه ، حتی همان مواقعی که رم می کنم ، به تو فکر می کنم ، همیشه ، حتی وقتی چوب بر سرم فرود می آید!
می خواهم بیابمت ، بیابمت و از چشمهای تو به الـتماس بپرسم چرا اینگونه جنون گرفته ام؟
می خواهم برهانی ام ، تو که گنجشک دلم را به یک اشاره به هر طرف پر میدهی ، تویی که در تو رمیده بودم ، تویی که از دشت پیشـــانی ام ، دسته دسته خیال درو می کردی ...
تو نیستی و من می ترسم تمام رویاهایی که هنوز در چشمهایم شعله می کشند خاکستر شوند ، من متهمم به اینکه هنوز خواب درٌه های دور دست و گرگهای رها را می بینم ، من متهمم به اینکه اعجاز چماق را کافرم ، متهم به گریزم و به تو پناه می برم .
خیال می کنم زیر سایه ی تو که باشم گریختن کاری ساده است!
"
ناگهان
جز تو هیچ کس را نمی بینم ، ترا که روبروی چشمانم شکل می گیری .
خیره در تو می نگرم ، به قــد و بالای تو نگاه می کنم و عاقبت در چشمهــــای تو زمینگیر می شوم .
تو در من جنون می بینی و من در تو ـ نمی دانم شایدـ مصلحت را .
دستهایت را از هم می گشایی و به سمت من می آیی ،پاهای من انگار که مال خودم نباشند ، بی اختیار می دوند.
دیگر سالهاست که به هر چه در و دیوار مدیونم ، سالهاست همه ی حصارها مقابل من قــد می کشند ، سالهاست سرم هی به سنگ می خورد و ناگهـــان ، پی می برم سالهای سال است که تو بیشتر از همه به دنبال شلاقی می گردی که
مرا اهلی کند...چمدان
و از خود ، عطر سفـــر می پــــراکند چمدان
و زن به حســـرت "با خود مرا نخواهد برد"
در آرزو که مســــافر رهــــا کند چمــــــــدان
وزیــد بــــــــــــــاد و مرا باز کرد از دستت
و دستهـــــــای تو برداشت یک عدد چمدان
دلم به هق هق "این بــــــــار برنمی گردد"
خودم به زمزمه ی "گم نمی شود چمـدان"
چگونه گم شود آنچه همیشه مال تو است ؟
و پیش روی همـــــه با تو می رود چمدان
و من یواشکی از دور می تکــــــانم دست
و با غــــرور ترا پیش می برد چمــــــدان
تمـــــام دار و ندار تــــــــرا بغل کرده است
چقدر غصه بــــــرای تو می خورد چمدان!
هــزار شنبه ، هـزار ایستگاه ، هـزار نفــر
میـــــــــان پچ پچه ها دور می شود چمدان
تمام شد همه ی شنبه هــــــــــام می گویند:
"نشسته است به جــای تو تا ابد چمــدان "

...مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل