وقتی دستهای دخترم را در دستانم می فشارم و برای خرید ماهی قرمز به بازار

می برم ؛ تو آنجایی

پشت بزرگی سطلهای ماهی ، با دماغی سرخ و دستهایی یخ کرده .

وقتی به بساط سبزی فروشی نزدیک می شوم که برای سفره ی خانه ام رنگها

را ، شادی ها را و دور هم بودنها را بخرم ؛ تو آنجایی

با لباسی پاره و دستهایی چرک .

وقتی کــاپوت مــــاشینم را بالا می زنم که روبـــراهش کنم برای یک مسـافرت

دسته جمعی ؛ تو آنجایی

با نگاهی خسته و دستهایی سیاه .

وقتی سر مزار عزیزانم می روم که بساط دلتنگی ام را آنجا بگذارم و برگردم ؛

شاخه ی گل را از دستهای خیس و چروکیده ی تو می گیرم .

در ساختمان های نیمه تمام هم ترا دیده ام ؛

دستهایت خشک و خراش خورده بودند .

در رستورانهای سیر و شلوغ ، دستهای چرب و لیزت را دیده ام .

حتی کنار خیابان با ناخنهای شکسته ی لاک سرسری خورده دیدمت !

حتی کنار بلوار ظالم و تاریک شب !

 

دستهایت مدام جلوی چشمم است

هر فصلی به رنگی ...

 

یادت هست کودکی ات را کجا گم کرده ای؟

 

چه کسی روزی برای به دنیا آمدنت لبخند زده است؟

چه کسی دستهایت را شسته و نوازش کرده است؟

چه کسی خواسته دستهـایت را محکم بگیرد و تـرا به عیدهـای شـاد برساند ؟

سهم تو چقدر است از عید و تابستان و مهر و اسفند؟

کجا بازی می کنی؟

کنارکه با گهواره ی لالایی ها به خواب می روی ؟

کی بار نگران و سنگین نان را از شانه های تو بر خواهد داشت ؟

کدام روز رها خواهی شد ، گنجشک هراسان این ترافیک بی در و پیکر؟

 

 

 

سنگ بودم که کسی کوه حسابم نکند

یخ زدم تا تب چشمان تو آبم نکند

با تو از صبح نگفتم که دلت تب دارد

روزهای همه ی زندگی ات شب دارد

شانه های تو زمینی است که شخمش زده اند

سهمت از خانه همینی است که شخمش زده اند

خسته از آدمها ، رویایی در قفسی

نخزیده است خیال تو به رویای کسی

نخریده است کسی قصه ی بی رنگت را

ننوشته است دلی سفره ی دلتنگت را

نشد از فاصله ی سوژه به باور برسی

به بهارت - که درختی است تناور – برسی

روی دوش تو نشسته است غم نان ، تا کی؟

می شود سهم تو هر سال ، زمستان ، تا کی؟

نتوانستم در سفره  ی تو عید شوم

توی هر گلدانت دانه ی خورشید شوم

از دل کوچک تو دغدغه را بردارم

در ترکهای کف دستت گل بگذارم

 

بغلت کردم در کوچکی ام جا نشدی

بغض بودی که در آغوشم دریا نشدی ...