به من بگو چه کنم ...

بهار آمد و باران بر اهل کوفه نریخت

بهار آمد و یک شاخه هم شکوفه نریخت

گذشت سوز زمستان و باد با خود برد

تمام شوق مرا انجماد با خود برد

دوباره چلچله ها دیر آمدند به شهر

و ابرهای زمینگیر آمدند به شهر

دوباره پنجره بسته است باد می آید

جهان به خاک نشسته است باد می آید

دوباره بال شکسته به خواب می بینم

دل به خاک نشسته به خواب می بینم

جهان پر است پر از سایه های سنگ به دست

جهان پر است پر از مردم تفنگ به دست

میان کوچه و بازار جای تو خالی است

در این سکوت دلآزار جای تو خالی است

تو نیستی و من از حجم دود می ترسم

از این همه زن پهلو کبود می ترسم

مرا ببخش که جز تو سخن نمی دانم

و حرفهای دگر هست و من نمی دانم

تو نیستی و من و درد و کوفه ی بی چاه

چه بی چراغ ، چه تاریک کوفه ی بی ماه

دوباره چلچله ها دیر آمدند به شهر

و ابرهای زمینگیر آمدند به شهر...........................

حتی حوصله ی اینکه بقیه اش را بنویسم ندارم ....